اشكالاتي در مورد تصوف و جواب ان(4)
گاهی اوقات بعضی از برادران مخالف تصوف، بحث وحدت وجود را مطرح می کنند که گویا اهل تصوف معتقد به وحدت وجود هستند و خالق و مخلوق را یکی می دانند.
در جواب این گمان باید گفت : اولاً وحدت وجود به معنای فرق نداشتن خالق و مخلوق نیست. ثانیاً عده ی خیلی کمی از عرفا در برهه ای از سیر و سلوکشان و بر اثر کثرت عبادت و ذکر و فکر و تسبیحات، همه ی هستی را مظهر تجلی ذات الهی دانسته و به هر چه نگریسته اند، حضور حق را همراه آن یافته اند و روح و قلب و فکر آن ها را محبت خدا چنان فرا گرفته که هستی را مظهر صفت خلاقیت رب العالمین دیده اند، بنابراین در گفتار و نوشتارشان سخنانی همچون « انا الحق » و «سبحانی ما اعظم شانی » حلاج و بایزید به چشم می خورد که خود را نیز که بخشی از هستی می باشند به این دید نگریسته و هم چنان که صدای حضرت حق از طریق درختی با ندای : ((إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي )) {طه 14 } یعنی : به راستی که من الله هستم خدایی که جز من نیست، پس مرا عبادت کنید. بر حضرت موسی تجلی یافت ، حلاج نیز حقانیت و خداوندی پروردگار را با جمله ی « انا الحق » و با یزید بسطامی با جمله ی « سبحانی ... » بیان می دارند.
در واقع نه حلاج و نه بقیه ی عرفایی که کلامی به این مضمون دارند مقصودشان این نیست که خود را خدا بدانند ( معاذ الله )، بلکه ندای حق بودن خدا را که در تمام هستی نشانه هایش هویدا است از زبان خویش گفته اند. و گفتن چنین جملاتی از منظر برخی علما و دیگر عرفا به خاطر هضم نشدن ان برای بسیاری از مردم کوچه و بازار نادرست بوده و باعث ایجاد فتنه و دو دسته می کند. و همین امر بود که فتوای قتل حلاج حتی از طرف نزدیک ترین دوستانش صادر شد.
شیخ الاسلام ابن تیمیه در کتاب الفتاوی المصریه ، صفحه 573 در باره ی حلاج چنین می نویسد :
« بیشتر مشایخ و عرفا ، همچون جنید بغدادی و ابو عبدالرحمن سلمی و ابوبکر خطیب بغدادی او ( حلاج ) را انکار و رد نموده اند ». و همین شواهد نشان می دهد که بحث وحدت وجود برخی از عرفا آن را قبول دارند و مورد تایید تمام اهل تصوف نیست.
اشکال یازدهم و جواب آن:
گفته می شود که اهل تصوف مردم را به انزوا و گوشه گیری و ترک دنیا دعوت نموده ومی کنند و این یعنی رهبانیتی که قرآن آن را منع نموده است.
در جواب این اشکال می گوییم که در صفحات قبل راجع به نقش اهل تصوف در نشر اسلام و تربیت عالمان بزرگ و ... سخن گفتیم، این جا هم به ذکر این نکته بسنده می کنیم که بسیاری از مشایخ و عرفای واقعی دارای شغلهای عادی بوده و از دسترنج خویش امرار معاش نموده اند که در زندگی نامه ها و تذکره ها می توانید این واقعیت را بخوانید، در ضمن اگر عرفا و مشایخ بزرگ، مردم را به دوری جستن از هوا و هوس و دنیا پرستی دوری جستن از همنشینی با فجار و اهل فسق معصیت بوده و این نه خاص عرفا بلکه در صحابه و تابعین و تابع تابعین نیز زهد و پارسایی بوده ، خود پیغمبر (صلی الله علیه وسلم ) نمونه ی بارز زهد بوده، هم چنین در میان صحابه حضرات ابوبکر و عمر فاروق و اصحاب صفه همچون ابوذر و بلال و سلمان و ابو درداء و ... و در تابعین همچون اویس قرنی و حسن بصری و عمر بن عبدالعزیز و ... بوده اند. پس در این مورد اشتباه نکنیم زهد با تنبلی و توکل با منتظر احسان مردم بودن را اشتباه نگیریم.
اشکال دوازدهم و جواب آن :
بعضی از روی نا آگاهی می گویند: چرا اهل تصوف ذکر خدا را با رقص و پایکوبی و دف زدن و داد و فریاد و آه آه وهو هو در آمیخته اند؟
در جواب می گوییم : قبلاً درباره ی سماع صوفیان و ذکر دسته جمعی و جهری بعضی از صوفیان بحث کردیم، اما درباره ی حالات روحی بعضی افراد در حال ذکر باید بگوییم : هیچ منبع شرعی از این حالات ( گریه و زاری و ناله کردن و آه آه نمودن ) که گاهاً به آن حالت جذبه هم گفته می شود، در هیچکدام از مذاهب چهارگانه اهل سنت نشده است ، حتی شیخ الاسلام ابن تیمیه در کتاب الفتاوی المصریه صفحه ی 580 می نویسد:
« هرگاه اسباب این حالات، روحانی بوده و صاحب آن حالات راستگو بوده و ناتوان از دفع آن بوده، آن چه به او می رسد پسندیده است، چرا که در اختیار خودش نیست و این افراد نسبت به کسانی که به خاطر نقص ایمان و قساوت قلب به مقام آنان نرسیده اند، کاملترین انسان ها هستند ».
می بینیم که ابن تیمیه دلیل عدم نداشتن چنین حالات و انکار آن رات به قساوت قلب و ضعف ایمان مرتبط می داند.
خداوند در آیه ی 23 سوره ی زمر چنین می فرماید :
(( اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَاباً مُّتَشَابِهاً مَّثَانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ ذَلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ )) . یعنی : خداوند بهترین سخن را نازل کرده ، کتابی که ایاتش ( در لطف زیبایی ) همانند یکدیگر است. آیاتی مکرر دارد که از شنیدن آیاتش لرزه به اندام کسانی که از پروردگارشان می ترسند، می افتد سپس جسم و قلبشان آرام و متوجه ذکر خدا می شود، این هدایت الهی است که هر کس را بخواهد با آن راهنمایی می کند.
به راستی آیا خدا در این آیه ی شریفه لرزه بر اندام افتادن را نشانه ی ایمان نمی داند ؟ ایا ممکن نیست لرزه بر اندام افتادن همراه گریه و زاری و ناله کردن باشند؟ در کدام مذهب فقهی اهل سنت گریه کردن و زاری و آه و ناله کردن حرام است. اما در مورد ذکر خفی و برتری آن نسبت به ذکر آشکار در حدیث است که حضرت فرموده است : (( خَیرُ الذِّکرِ مَا خُفِیَ )) یعنی : بهترین ذکرها نهان آن می باشد. { رواه البیهقی و رواه امام احمد و السیوطی فی الصغیر والدر المنثور }.
ومفهوم حدیث ان است که تمام ذکرها خوب است اما نهانش بهتر است.
واما دف زدن و اشعار مذهبی خواندن در مراسم های دینی و خانوادگی مانند جشن ها و نکاح کردن جایز است و راجع به صحیح بودن دف زدن احادیث صحیح زیاد است.
اشکال سیزدهم و جواب آن:
بعضی ها می گویند که اهل تصوف ادعا اینده نگری و غیب گویی را دارند و این کار هم مختص خداوند است و هیچ کس جز خدا غیب نمی داند.
این که کسی جز حق تعالی عالم الغیب نیست، جای هیچ انکار و تردید نیست. اما این بدان معنا نیست که خدا بندگان صالح خود را از پاره ای امور نهانی اگاه نسازد. ایات و احادیث فراوانی تایید کننده ی این مطلب است،مثلاً در داستان یوسف امده که حضرت یعقوب پیامبر به برادران یوسف می فرماید : (( قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ )) یعنی : من غم و اندوهم را به خدا خواهم گفت و من چیزهایی از خدا می دانم که شما نمی دانید. {طه 86 }.
وهنگامی که برادران یوسف پیراهنش را از مصر به کنعان برای حضرت یعقوب در کنعان می آورند، حضرت می فرماید :
((قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ )) یعنی : یعقوب گفت : به راستی که من بوی یوسف را احساس می کنم اگر مرا دیوانه نخوانید.
وهنگامی که پیراهن یوسف را برایش می اورند تا بر چشمانش بمالد، می فرماید :
((أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ)) یعنی : مگر من نگفتم من از طرف خدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید.
یا در داستان حضرت موسی با خضر، حق تعالی در باره ی اومی فرماید :
(( فَوَجَدَا عَبْداً مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً )) یعنی: پس موسی و همراهانش در ان جا بنده ای پاز بندگان مرا یافتند که رحمت از سوی خود به او داده و از نزد خود به او علم فراوان آموختیم.{کهف 65}.
آیا علمی که حضرت رب العزه به پیامبر خود یعقوب و بنده ی خود خضر اموخته برای بقیه ی مردم غیب و نهانی نیست؟ در ضمن پیامبر صلی الله علیه وسلم در احادیث ، موارد زیادی از احوال امت را در آینده بیان فرموده که مجال ذکر آن ها نیست، مثلا در واقعه ی اسراء حضرت پاره ای از احوال امت را بیان می فرمایند، هم چنین درباره ی عمر رضی الله عنه که پیامبر صلی الله علیه وسلم در حدیثی صحیح او را جزو افرادی که به آن ها الهام می شود معرفی نمودند، ماجرای ( یا ساریه الجبل ! ای ساریه ! مواظب کوه باش ) ثابت گشته، این ها چندین واقعه ای از این قبیل در کتاب های معتبر اهل سنت ذکر شده است که قابل انکار نیست و این ها نیز به معنی دانستن علم غیب نیست بلکه لطف خداوند است به بندگان صالح خودش. در حدیثی قدسی ای که بخاری ان را روایت کرده است این حقیقت را ثابت می کند :
((مَنْ عَادَى لِي وَلِيًّا فَقَدْ آذَنْتُهُ بِالْحَرْبِ، وَمَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدِي بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ، وَمَا يَزَالُ عَبْدِي يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّى أُحِبَّهُ؛ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ، وَيَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا، وَرِجْلَهُ الَّتِي يَمْشِي بِهَا، وَإِنْ سَأَلَنِي لأُعْطِيَنَّهُ، وَلَئِنْ اسْتَعَاذَنِي لأُعِيذَنَّهُ)) { رواه البخاری )
که خلاصه معنی حدیث قدسی شریف فوق این است که آن چه باعث تقرب عبد نزد حق تعالی می گردد ادای فرائض و سپس نوافل و سنت های پیامبر است که باعث می شود که فرد چنان تقربی نزد حق تعالی بیابد که چشم و گوش و دست و پایی بیابد که حق تعالی معین وی در دیدن و شنیدن و رفتن و گرفتن باشد ومعلوم است که کسی که حق تعالی معین وی در دیدن و شنیدن و... باشد چیزهایی می بیند و می شنود که انجام می دهد که بقیه نمی بینند و نمی شنوند و نخواهند توانست که انجام دهند. واین همان چیزی است که به وسیله ی الهام و تعلیم خداوند به بعضی از بندگان صالح اعطا می شود و این علم غیب نیست، بلکه اظهار و کشف بعضی چیز است به خواست و اراده ی خداوند که برای هر کس انجام نمی گیرد.
اشکال چهاردهم و جواب آن:
گفته می شود که بیشتر در میان صوفی ها دیده می شود دسته دسته برای زیارت قبور مسافرت می کنند و بر ان ها نماز می خوانند و نذر می کنند و حیوان سر می برند ایا این کارها منهیّ عنه نیست؟
در جواب آن ها باید بگوییم که : اولاً زیارت قبور به نص حدیث ثابت است، پیامبر صلی الله علیه وسلم می فرماید:
((كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ زِيَارَةِ الْقُبُورِ اَلا فَزُورُوهَا )) یعنی: من قبلاً شما را از زیارت قبور نهی می کردم، اما از این پس زیارتشان کنید.{رواه مسلم}.
هم چنین حضرت عایشه روایت می کند که حضرت صلی الله علیه وسلم برخی شب ها به قبرستان بقیع رفته و برای آنها دعا می نمود:
(( کَانَ رَسُولُ اللهِ یَخرُجُ مِن آخِرِ اللَّیلِ اِلَی البَقیعِ فَیَقُولُ: اَلسلامُ عَلَیکُم دَارَ قَومِ المُومِنین ... اَللَّهُمَّ اغفِر لِاَهلِ البَقیعِ )){روها مسلم }. پس اصل زیارت قبور منهی عنه نیست به شرطی که خالی از مسایل ناشرعی باشد.
ثانیاً نماز بر سر قبور و سر بریدن حیوان کاملاً دروغ است و از اهل تصوف صورت نگرفته است و اگر افرادی مرتکب این اعمال شوند مربوط به جهل انان است نه تصوف ان ها.
و در مورد زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه وسلم هم تمام اهل سنت و جماعت آن رامستحب شمرده و در حدیثی پیامبر صلی الله علیه وسلم می فرماید: (( مَن زَارَ قَبرِی وَجَبَت لَهُ شَفَاعَتِی )) یعنی : هرکس قبرم را زیارت کند شفاعت او بر من واجب می شود.{ رواه الطبرانی و الدار قطنی }.
ودر حدیث دیگر می فرمایند : (( مَن زَارَ قَبرِی فَکَاَنَّمَا زَارَنِی فِی حَیَاتِی )) یعنی : هر کس قبرم را زیارت کند، به مانند آن است که مرا در حال حیات زیارت نموده باشد.{ رواه عساکر و الطیالسی. رک الدرر المنتثره امام السیوطی: 233}.
(( برگرفته از کتاب گلستان عقیده و عمل تالیف حاج ملا خالد رحیمی ))