مقالات الاصفياء في مقامات الاولياء(3)
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
مقالات الاصفياء في مقامات الاولياء (3 )
يا سخن نيكان در مقام باكان
مقام چهارم مقام فقر است
بدان كه فقر عبارت است از نداشتن آنچه به آن نياز باشد و فقير كسي است كه نيازمند به آن چيزي است كه دارا نمي باشد بيگمان تمام مردم نيازمند به خدا مي باشند؛ زيرا كه آنان در بقاي وجود محتاج به خدا هستند و آغاز هستي ايشان نيز از اوست. (يَا اليُّهَا النَّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَرَاءَ اِلَي اللهِ) اي مردم شما در هر چيزي محتاج و نيازمند به خدا هستيد. (فاطر/15).
و تمام هستي از آن خداست، و خداوند بي نياز مطلق مي باشد. (وَاللهُ الْغَنِيُّ وَ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ)
و خداوند بي نياز است و شما نيازمنديد.
و بيگمان پروردگارت روزي هر كس را كه بخواهد فراوان و گسترده مي دارد و روزي هر كس را كه كم و تنگ مي گرداند؛ چرا كه خداوند از بندگان خود آگاه و به احوال و نياز منديهايشان آشنا و بينا است.( مختصر احياء علوم الدين /501.)
ذوالنون مصري گفته علامت غضب خداوند بر بنده خوف بنده است از فقر.
شخصي از«رويم» پرسيد كه صفت فقير چيست؟ گفت: سه چيز حفظ سرّ و اداء فرض و صيانت فقرش.(- (1-2-3- رساله قشقريّه/122-124) چاپ مصر. )
داود طائي گفته: «اي پسر اگر سلامت خواهي دنيا را وداع كن و اگر كرامت خواهي بر آخرت تكبير گوي».(نفحات الانس جامي /42 چاپ هندوستان. )
و امام شافعي در فقر و آثار آن در نفس چنين مي فرمايد:
النَّفْسُ تَجْزِعُ اَنْ تَكُوْنَ فَقِسْرَةً
و الْفَقْرَ خَيْرٌ مِنْ غِنيً يُطْغِيْهَا
غِني النُّفُوْسِ هُوَ الْكِفَافُ فَإن
أبَتْ فَجَمِيْعُ مَا فِي ارْضٍ لايَكْفِيْهَا
ترجمه: نفس انسان از اينكه در فقر افتد بيتابي مي كند. در حالي كه فقر از ثروتي كه او را به طغيان و سركشي وا دارد به مراتب بهتر است. و بي نيازيِ نفس ها قناعت است و اگر نفس در اين زمينه امتناع ورزد براستي هر آنچه در دنيا است او را كفايت نكند.( حلاوت ايمان / ص 10.)
پس از طي اين مقام سالك وارد مقامي جديد «مقام صبر» مي شود. صبر مقامي است كه رسيدن به مقامهاي ديگر بدون آن امكان ندارد. اصولاً سالك چگونه مي تواند روحش را به فضاي معنوي و ورع و زهد و فقر بيارايد در حالي كه از نعمت صبر برخوردار نباشد، طي مدارج و مراحل سلوك به عامل كمك كننده ي صبر نياز مند است و گذشتن از بيابانهاي هولناك و آتشفشان هاي نفس به صبر و شكيبايي احتياج دارد. بجا آوردن هر دستور معرفتي و ترك گناه و جلوگيري از لذت نفساني بدون صبر انجام نمي پذيرد؛ زيرا دل سالك در هر حال و مقامي كه باشد به چيزي مشغول است كه يا موافق ميل اوست يا مخالف ميل او و در هر دو حال محتاج صبر است.
حافظ گويد:
الصَّبْرَ مُرٌّ وَ الْعُمْرُ فَانٍ يَا لَيْتَ شَعْرِيْ حَتَّامَ الْقَاهُ.
صبر تلخ و عمر فاني است اي كاش! مي دانستم كي او را ملاقات مي كنم. و حال اندك مطالبي در مورد اين مقام، مقام صبر نمونه هاي بارزي چون حضرت ايوب و بلال حبشي و ياسر و سميّه و عمار اين خانواده ي مقاوم را مي توان ذكر كرد و نيز همچون مصعب بن عمير را كه در غزوه احد در حالي شهيد شد كه كفني وجود نداشت تا او را در آن بپيچند نام برد و يا مي شود حضرت خبّاب بن ارت را نام برد. اين راد مردان و شير زنان تاريخ بي ترديد درس پايداري و صبر و استقامت در برابر اذيت و آزار و تحمّل مصيبت ها را به ما آموخته اند.(حلاوت ايمان /ص 61.)
روزي حضرت عبدالله بن عبّاس سوار اسب خويش بودند كه يكي آمد و گفت: خداوند اجر جزيل دهد، فرزندت مرده است. حضرت ابن عبّاس از اسب پياده شد و دو ركعت نماز خواند و بعد از فراغ از نماز آن مرد گفت: من از شما تعجّب مي كنم، من خبر مرگ پسرت را به تو مي دهم و تو از اين خبر با نماز استقبال مي كني! حضرت ابن عبّاس فرمودند: اي مرد آيا فرموده ي خداوند (يَا ايُّهَا الَّذِيْنَ آمَنُوْا اسْتَعِيْنُوْا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَاةِ اِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِيْنَ) را نخوانده اي.(موعظه الصالحين/ ص 121.)
بدون ترديد صبر حدّ فاصل بين حيات مادّي و معنوي است به همين جهت است كه قرآن توجّه فراواني به آن كرده و ارزش و مقام آن را بالا برده و صابرين را به بالاترين تعريف ها مورد تمجيد و توصيف قرار داده است و در حدود هفتاد بار به ذكر آن پرداخته است. از هيچ فضيلت اخلاقي ديگري به اندازه صبر در قرآن اسم برده نشده است و اين امر خود نشانه عظمت و اهمّيّت آن است.(روح الدين اسلامي / ص365.)
و بلاخره ملاي روم مي گويد:
صد هزاران كيميا حقّ آفريد
كيميايي همچو صبر آدم نديد
صبر را با حقّ قرين كن اي فلان
آخر والعصر را آنگه بخوان.
و پس از طي مقام صبر، سالك اينك به مقام ششم كه مقام توكّل است رسيده.
مقام توكّل: توكّل لغتي است مأخوذ از «وكاله» و مصدر باب تفعُّل است. توكّل در تصوف به معني اين است كه سالك به مرحله اي از عرفان برسد كه به خداوند وثوق و اطمينان كامل داشته باشد و خود را به او تفويض و تسليم كند.
ياد آر گفته ي خداوند را كه فرمودند: (وَعَلَي اللهِ فَتَوَكَّلُوا اِنْ كُنْتُمْ مَؤْمِنِيْنَ) مائده /23. پس بر خداوند توكّل كنيد اگر مؤمنيد.
و حضرت علي در اين باره چنين فرموده اند:
اَتَطْلُبُ رِزْقَ اللهِ مِنْ عِنْدِ غَيْرِهِ
وَتَصْبَحُ مِنْ خَوْفِ العَوَاقِب آمِنَاً
وَ تَرْضَيْ بِصَرَّافٍ وَ اِنْ كَانَ مُشْرِكَاً
ضَمِيْنَاً وَ لا تَرْضِي بِرَبِّكَ ضَامِنَاً
كَاَنَّكَ تَقْنَعْ بِمَا فِيْ كِتَابِه
فَاَصْبَحْتَ مَنْحُوْلَ اليَقِيْنَ مُزَابِنَاً
ترجمه: آيا رزق از غير او مي طلبي، و صبح نيز از ترس عواقب امر ايمني، و تو راضي به ضمانت صرّاف مشرك مي شوي، و رضايت به ضمانت خدايت نداري، گويا تو قانع بر مكتوب نيستي، و صبح را شروع كردي در حالي كه يقين را به خويش نسبت داده و به تخمين فروخته اي.(منهاج العابدين الي رب العالمين / ص139.)
شخصي از ابو عبدالله قرشي در باره نوكّل سؤال كرد، در جواب گفت: توكل يعني توسّل و ارتباط داشتن با خدا در هر حالي، آن شخص گفت: لطفاً بيشتر توضيح دهيد ابو عبدالله گفت: يعني كنار گذاشتن هر سبب و وسيله اي كه انسان را به خدا نمي رساند و ترك هر چيزي كه او را از رسيدن به خدا باز مي دارد.
بدان كه توسل سه درجه دارد:
درجه اول: توكل انسان به خدا مانند اعتماد و اطمينان به وكيلي كاردان و صادق و امانتدار.
درجه دوم: بالاتر از درجه اول، توكل انسان به خدا مانند حالِ بچه اي كه به مادرش اطمينان كامل دارد.
درجه سوم: اين درجه كه بالاترين درجات است به مانند رنگ زرد بيمار است گاهي دوام دارد و گاهي از بين مي رود.
كسي كه به درجه سوم رسيده در برابر خدا اختياري ندارد و ميداند كه خداوند هر چيزي را مقدر كرده اجرا مي كند. اما كسي كه در مقام دوم است فقط مي تواند به خدا كه وكيل حقيقي است متوسّل شود و لا غير، و اما كسي كه در مقام اول مي باشد بايد به خدا متوسّل شود و جز او غير را مؤثر نداند و مي تواند به وسائل و راه هايي كه خداوند مقرر نموده نيز توسّل جويد.(- مختصر احياء علوم الدين / 530.)
و ابو عَلي دقّاق توكل را به سه درجه تقسيم مي كند:
1ـ توكل 2ـ تسليم 3ـ تفويض.
متوكل به وعده ي خدا آرام مي شود و مسلم اكتفاء به علم او دارد و صاحب تفويض راضي به حكم اوست و اين اشاره اي است بر تفاوت درجات، نظر به اضافه منظور اليه چونكه علم اصل است و وعد تابع آن و حكم تابع وعد. (احياء علوم / ج4/ ص 281.)
و مرحله ي هفتم «مقام رضا» مي باشد: بدان كه همانا رضا ميوه اي از ميوه هاي محبّت بوده و بالاترين مقامات مقربين است و حقيت آن بسيار مبهم و مخفي است بر اكثر مردم.
و ثوري رضي الله عنه روزي نزد رابعه عدويّه چنين گفت: خدايا از من راضي باش، رابعه گفت: آيا از خدا حيا نمي كني از او طلب رضا مي نمايي و خود از او راضي نيستي.(احياء علوم الين /ج4 / ص365.)
رضا آخرين مقام و عاليترين درجه ي عرفاني است. و همه منجيات كه پيش از اين گفتيم مقدّمات رضا هستند. كسي كه به اين مقام مي رسد كاملاً تسليم اراده ي الهي است يعني سالك چون ببركت طي مقامات، و كشف و شهود و اذكار اسماء الله از شرك خفي بيرون آمد و به دل و جان موحّد شد و خدا را منبع هر خير و بركت شمرد و معتقد شد كه او قادر و قاهر بر همه ي اشياء و عالم به حاجتِ هر موجودي است و از غير او از هيچ چيز نبايد بترسد و نيز به هيچ چيز ديگر اميدوار باشد البته مقتضي اين عقيده توكل خواهد بود و هر چه در عالم توحيد محكمتر باشد توكّلش بيشتر خواهد بود و چون دو مقدمه «توحيد» و «توكل» حاصل شود قهراً بمقام «رضا» واصل خواهد شد و ناچار به داده خدا رضا داده از جبين گره خواهد گشود. رضا بقضاي الهي ثمره ي محبت كامل به خدا است و عبارت است از اينكه قلب بنده در تحت حكم خداوند ساكن باشد و به تقدير اذعان كند.
در شرح كلمات بابا طاهر عريان آمده است كه «رضا آرامش نفس هنگام وارد قلبي و طمأنينه دل باحكّام وارد و تسليم در برابر قضا است».
ذوالنون گويد: «رضا به معني سرور قلب به هنگام قضا است».
سالك در مرحله «رضا» مطيع صرف اراده و مشيّت الهي است و عاشقانه هر بلا و مصيبتي را كه از خداوند به او رسد، مي پذيرد. هجويري در «كشف المحجوب» بعد از نقل اقوال صوفيان خراسان و عراق در اينكه آيا «رضا» از جمله مقامات است يا از احوال مي گويد: «و در جمله بدان كه رضا نهايت مقامات است و بدايت احوال، و اين محلّي است كه يك طرفش در كسب و اجتهاد است و يكي در محبّت و غَلَيَان آن و فوق آن مقام نيست و انقطاع مجاهدت اندر آن است پس ابتداء آن از مكاسب بُوَد و انتهاء آن از مواهب، كنون احتمال كند كه آن كه اندر ابتداء، رضاي خود بخود ديد گفت مقام است و آن كه اندر انتهاء رضاء خود به حق ديد گفت حال است».
بنابر اين مقام بر اثر مجاهده و تلاش و پيكار مجدّانه سالك پيش مي آيد و او بايد با زحمت و كوشش و تحمّل سختيها از مقامي به مقام بالاتري برسد اما حال فيض و واردي است معنوي كه از طرف حق به قلب سالك وارد مي شود بدون آنكه سالم در آمدن آن كمترين تأثيري داشته باشد و باصطلاح مقام كسبي است و حال «وَهَبي»، مقام بدست آودني است و حال كسب نكردني.
احوال: احوال مكسر «حال» است، و «حال» معنايي است كه بدون اختيار و تعمد و جلب و اكتساب به قلب سالك وارد مي شود از قبيل طرب و حزن و قبض و بسط و شوق و ترس و غيره.
جنيد بغدادي گويد: «احوال مانند بروقند چون برق مي گذرد و همواره در ترقّي از حالي به حال ديگر متبدّلند و اگر باقي بمانند حديث نفسند يعني لطيفه ي الهي نيست و مكر نفس است نه احوال و احوال چون بروق باشند كه بنمايند و نپايند و آنچه باقي شود نه حال بُوَد كه آن حديث نفس و هوس طبع بُوَد».(كشف المحجوب / 472.)
مراقبت: مراقبت نزد اهل سلوك عبارت است از يقين سالك باينكه خداوند در جميع احوال، عالم بر قلب و مطّلع بر رازهاي دروني است البته همين كه سالك يقين حاصل كرد باينكه خدا هميشه او را مي بيند و بر زواياي دروني او واقف و مطّلع است.
مراقب خواطر ناپسندي (انديشه هاي شيطاني) خواهد بود كه قلب را از ذكرخداوند باز مي دارد از پيغمبر روايت شده كه فرمود: خداي را چنان پرستش كن كه گويي او را مي بيني و اگر تو او را نبيني او تو را مي بيند.(- كتاي تعريفات سيّد شريف جرجاني ـ كتاب اللمع/ 55.)
اهل مراقبه را به سه حال مي توان شمرد:
اول حال مراقبت آن است كه يقين پيدا شود كه خداوند بر تمام زواياي وجود و قلب سالك آگاه است و در آن صورت افكار و خواطر شيطاني نمي توانند به قلب او راه يابند.
دوم حال مراقبت آن است كه سالك در حال مراقبه جهان و مافيها را فراموش كند و جز خدا بكسي و چيزي نينديشد. احمد بن عطا گفته است: «خَيْرُكُمْ مَنْ رَاقَبَ الْحَقَّ بِالحَقِّ في فناء ما دونِ الحقِّ» يعني بهترين شما كسي است كه با حق، حق را در فناي غير حق مراقبت كند.
حال سوم در مراقبت حال بزرگان اهل مراقبت است كه مراقب خدا هستند و از خدا مي طلبند كه آنها را در حال مراقبت رعايت فرمايد يعني خداوند متولّي امر آنها باشد و به فضل خويش آنها را مصداق «وَ هُوَ يَتَوَلّي الصالحينَ» فرمايد. سالك در اين مقام بايد طوري باشد كه خود از ميان برخيزد و بين او و خدا هيچ حجابي باقي نماند، به جنيد بغدادي گفتند: «كه مي گويي حجاب سه است نفس و خلق و دنيا،گفت: اين سه، حجاب عام است، حجاب خاص سه است ديد طاعت و ديد ثواب و ديد كرامت»(تذكره الاولياء ج 2/34 – تاريخ تصوف /321 ـ 322.)
مولانا بلخي در مجلّد چهارم مثنوي در حكايت: «حمله آوردن اين جهانيان و تاخت بردن تا در بندان غيب» مي گويد:
گر مراقب باشي و بيدار تو
هر دمي بيني جزاي كار تو
چون مراقب باشي و گيري رسَن
حاجتت نايد قيامت آمدن
هين مراقب باش گر دل بايدت
كز پي هر فعل چيزي زايدت
و راز اين افزون ترا همّت بُود
از مراقب كار بالاتر رود.
ابو بكر شبلي مي گويد: «پيش نوري (ابوالحسن نوري عارف مشهور) شدم او را ديدم بمراقتب نشسته كه مويي بر تن وي حركت نمي كرد گفتم: مراقبتي چنين نيكو از كه آموختي گفت از گربه اي كه بر سر موش بود و او از من بسيار ساكن تر بود».(- تذكره الاولياء 2/52.)
قرب: حال مراقب، سالك را به خداوند نزديك مي كند. اين نزديكي در بعد مادي و فاصله اي نيست بلكه عارف با قلب خويش وجود بي نهايت خدا را احساس مي كند، احساسي برتر از حواس ظاهري. در قرآن مجيد آياتي ذكر شده است كه صوفيان در زمينه «قرب» به آنها استناد مي نمايد. مثلاً (و اذا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قريب...) بقره / 185. هر گاه بندگان من از تو درباره ي من سؤال كنند من نزديك هستم. (نَحْنُ اَ قْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيْدِ) ق/16. من از رگ گردن به او (انسان) نزديكترم. و (وَ نَحْنُ اَ قْرَبُ اِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِن لا تُبْصِرُوْنَ) الواقعه /85 . و ما به او (محتضر و كسي كه در حال مرگ است) از شما نزديكتريم ولي نمي بينيد.
ابو نصر سراج در لُمع در مبحث «حال قرب» مي گويد: «حال قرب از احوال بنده اي است كه به قلب خود نزديكي خدا را مشاهده كند و با طاعات و جمع همِّ خود از راه دوام ذكر خدا در ظاهر و باطن بحقّ تعالي تقرّب بجويد و اهل قرب بر سه حالند:
اوّل متقرّبون خدا بانواع طاعات براي آنكه مي دانند خدا عالم است و نزديك آنها است و قادر بر آنهاست.
دوم حال متحقّقين در قرب كه به هر چه نگاه مي كنند خدا را نزديكتر به آن چيز مي بينند تا خود را.
سوم حال بزرگان و اهل نهايت است كه بايد از مرحله ي مبتديان بگذرند و بطوري فاني شوند كه قرب خود را نبينند يعني خودِ حالِ قرب فراموش شود و بنده از بيخودي نداند كه در حال قرب است.
شاعر گويد:
نحنُ اقربْ از كتاب حق بخوان
نسبت خود را بحق نيكو بدان
هست حق از ما به ما نزديكتر
ما زدوري گشته جويان دربدر
از حجاب نفس ظلماني بر آي
تا شوي شايسته قرب خداي
(شرح گلشن راز / 920.)
سعدي گويد:
دوست نزديك تر از من به من است
وين عجب تر كه من از وي دورم
چه كنم با كه توان گفت كه او
در كنار من و من مهجورم
محبّت: در تعريف آمده است كه محبّت يعني دوستي و عبارت از غليان دل است در مقام اشتياق بلقاء محبوب.
ابو القاسم قشيري گويد: «محبّت محو محب است بصفاته و اثبات محبوب است بذاته كه تمام صفات خود را در طلب محبوب نفي كند».(كشف المحجوب / 487.)
در شرح كلمات بابا طاهر آمده است: «المَحْبُهُ اَوَّلُهَا اِخّتِيَارٌ وَ اَوِسَطُهَا اِفْتِخَارٌ وَ آخَرُهَا اِخْتِيَارٌ» يعني آغاز محبّت، اختيار و ميانه اش نياز مندي و پايانش (باز) اختياراست. مدعي محبّت را در اول آزمايش كند بانواع بلاها تا صدق و كذب از هم جدا شود»(محبت نامه /46 ـ واردات غيبي / 269 ـ كشف المحجوب /398 ، 193.)
غزّالي مي گويد: محبت هفت علامت و صفت مميّزه دارد كه سالك بايد متّصف به آنها باشد:
1ـ از مرگ بيزار نباشد.
2ـ چنان خداوند را دوست بدارد كه خواست او را بر خواسته ي خويش ترجيح دهد، فضيل گويد: كه اگر تو را گويند خداي تعالي را دوست داري خاموش باش، كه اگر گويي نه، كافر شوي و اگر گويي دارم فعل تو با افعال دوستان نماند.
3ـ محبت خداوند را هر لحظه در دل، احساس كند، به آن وَلَع داشته باشد.
4ـ قرآن، كلام خدا و حضرت رسول صلي الله عليه و سلّم را دوست بدارد و به همه ي خلق و بندگان و آفريدگان الهي مهر بورزد.
5ـ در خلوت نشستن و مناجات كردن حريص باشد و آرزو كند كه شب فرا رسد تا از كارهاي روزانه فارغ شود و با آرامش در خلوت با دوست مناجات كند.
6ـ عبادت بر او آسان شود و سنگيني آن در او از بين برود.
7ـ همه ي بندگان مطيع خداوند را دوست بدارد و نسبت به همه دلسوز و با رحم و مهربان باشد و كافران و عاصيان را دشمن گردد، يكي از پيامبران پرسيد بار خدايا اولياء و دوستان تو كي اند؟ گفت: آنها چنانكه كودك بر مادر شيفته باشد بمن شيفته باشند و چنانكه مرغ به آشيان پناه برد به ذكر من پناه برند و چنانكه كه پلنگ خشمگين شود و از هيچ چيز ترس ندارد از اينكه كسي گناه و نافرماني كند، خشمگين شوند.(كيمياي سعادت ج 2 / منجيات / علامات محبت /853/854)
مولانا جلال الدين رومي در دفتر دوم مثنوي در مورد محبت ابياتي دارد كه قسمتي از آن نقل مي شود:
از محبت نار نوري مي شود
و از محبت ديو حوري مي شود
از محبت سنگ روغن مي شود
بي محبت موم آهن مي شود
از محبت حزن شادي مي شود
و از محبت غول هادي مي شود
از محبت نيش نوشي مي شود
و از محبت شير موشي مي شود
از محبت سقم صحت مي شود
و از محبت قهر رحمت مي شود
از محبت مرده زنده مي شود
و از محبت شاه بنده مي شود
اين محبت هم نتيجه دانش است
كي گزافه بر چنين تختي نشست
دانش ناقص كجا اين عشق زاد
عشق زايد ناقص اما بر جماد
بر جمادي رنگ مطلوبي چو ديد
از صفيري بانگ محبوبي شنيد!
خوف و رجا: خوف و رجا دو بال سالك براي حركت به سوي جانان است.
خوف: خوف به معني ترس است و از جمله منازل و مقامات عرفاني است كه سالك از عقوبت و پايان كار و از وساوس و مكر نفس مي ترسد، خوف از عقوبت براي توده مردم است و خوف از مكر، مخصوص محبّان صفات جمال الهي است.
از ابو عمر دمشقي نقل است كه گفت: خائف كسي است كه از نفس خود زيادتر از دشمن كه شيطان است بترسد. و باز گفته شده است كه: خائف كسي است كه در حقيقت از هر چيزي كه خلق از او بترسد، آن چيز از آن بنده بترسد.(فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفاني / 202.)
خواجه عبدالله انصاري در ذيل آيه ي (وَ اَنْذِرْ بِه الّذين يخافون...) انعام / 51 گويد: خوف در اين آيه بمعني علم است و ترسنده به حقيقت اوست كه علم ترس داند، ترسِ بي علم ترسِ خارجيان است، و علم بي ترس زنديقانست و ترس با علم صفت مؤمنان و صدّيقانست و اين است صفت درويشان صحابه، و اصحاب صفّه را هم ترس بود ايشان را هم علم.
هم اخلاق بود ايشان را و هم صدق، ظاهري شوريده و باطني آسوده، قلّاده معيشت و نعمت گسسته و راز ولي نعمت بدل ايشان پيوسته، چشمهاشان چون ابر بهاري و رويها چون ماه تابان، همه در آن صفّه صف كشيده و نور دل ايشان بر هفت طبقه ي آسمان پيوسته، زهي دولت و كرامت، زهي مرتبت و منقبت پير طريقت گفت: در باديه مي شدم درويشي را ديدم كه از گرسنگي و تشنگي چون خيالي گشته و آن شخص وي از رنج و بلاء بخلالي باز آمده و سر تا پاي وي خونابه گرفته، درين بوم كه ناگاه از سر و جد خويش برخواست و خود را بر زمين مي زد و مي گفت:
من پاي برون نهادم اكنون زميان
جان داند با تو و تو داني با جان
در كوي تو گر كشته شوم باكي نيست
كو دامن عشقي كه بر او چاكي نيست؟
(عدّه الابرار ج /5/369.)
امام غزّالي گويد: «و درجات خوف متفاوت بود: اگر از شهوات باز دارد نام وي عفّت بُوَد، و اگر از حرام باز دارد نام وي وَرَع بُوَد، و اگر از شبهات باز دارد و يا از حلال باز دارد كه از وي بيم حرام بُوَد نام وي تقوي بُوَد، و اگر از هر چه جز زاد راهست باز دارد نام وي صدق بُوَد و نام آنكس صدّيق بُوَد، و عفت و ورع در زير تقوي آيد، و اين همه در زير صدق آيد.
و هر كه به خداي تعالي عارف تر بُوَد ترسانتر بُوَد، و رسول صلي الله عليه و سلّم از اين گفت: «عارف ترين شماام و ترسانترين» و ازين گفت: ( انّما يَخْشَي اللهَ مِنْ عِبَادِهِ الّعُلَمَاءُ)فاطر / 28 يعني از ميان بندگان تنها عالمان از خداوند مي ترسند. و هر كه جاهل تر بُوَد ايمن تر بُوَد، و به داود عليه السلام وحي آمد كه: يا داود از من چنان ترس كن كه از شير خشمگين مي ترسي.
خوف را سه درجه است يكي خوف عامّه كه از سطوت خداوند مي ترسند نه از روي معرفت صحيح و اين قسم خوف شبيه به خوف كوكان است، خوف قوي و حد افراط نيز مذموم است؛ زيرا ترس از درجه معيّني كه گذشت منجر به نااميدي و يأس مي شود. خوف ممدوح و پسنديده خوف معتدل است كه هم از معاصي باز مي دارد و هم بر طاعت تحريض مي كند.
رجا: يعني اميدواري و در اصطلاح تعلّق قلب است بحصول امري محبوب در آينده، در مصباح آمده است: رجا ارتياح دل است به ملاحظه كرم مرجو (آرامشي است كه دل به كرم محبوب دارد).
جنيد گويد: «الرّجاءُ ثقة الجود من الكرم الموجود» (فَمَنْ كَانَ يَرْجُوْا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلَاً صَالِحَاً) الكهف / 110.
رجا، اطمينان بخشش از كرم موجود است، قرآن مي فرمايد: هر كس بلقاي پروردگارش اميدوار باشد كار نيك انجام دهد»(مصباح الهدايه / 392 ـ تاريخ تصوف /646.) از معناي آيه مباركه مي فهميم كه اميد به بخشش الهي بايد همراه عمل نيك و پسنديده باشد و كساني كه بعنوان اعتقاد به بخشندگي گناه مي كنند، حال «رجا» ندارند.
در شرح منازل السالكين است كه رجا ضعيف ترين منازل مريد است زيرا رجاء جز به اعمال و ديدن اعمال نباشد و خواص را التفاتي به اعمال خود نيست و فضل حق را رؤيت كنند.(شرح منازل / 54.)
شقيق بلخي گفته است: اصل طاعت، خوف است و رجا و محبت، علامت خوف، ترك محارم است و علامت رجا، طاعت دايم است و علامت محبت شوق و انابت لازم است، و هر كه با او سه چيز نبود از دوزخ قيامت نجات نيابد امن و خوف و اضطرار، بنده ي خايف آن است كه او را خوفي است در آنچه گذشت از حيات تا چون گذشت و خوفي است كه نمي داند تا بعد از اين چه خواهد بود.(تذكره الاولياء /ج1 / ذكر شقيق بلخي.)
غزّالي مي گويد: «و حق تعالي وحي فرستاد به يعقوب عليه السلام كه: داني كه يوسف را از تو چرا جدا كردم؟ از آنكه گفته اي: (اَخَافُ اَنْ يَأكُلَهُ الذِّئبَ و اَنْتُم عَنْهُ غَافِلُونَ) يوسف آيه 13 يعني مي ترسم كه گرگ او (يوسف) را بخورد در حالي كه شما از او غافل باشيد.
از گرگ ترسيدي و به من اميد نداشتي، و از غفلت برادران وي انديشيدي و از حفظ من ياد نكردي؟
علي رضي الله عنه يكي را ديد نوميد از بسياري گناه خويش، گفت: نوميد مشو كه رحمت وي از گناه تو عظيم تر است.
خوف و رجا دو بال طيران روح آدمي اند، سالك از عاقبت خود مي ترسد و اجازه نمي دهد كه شيطان و نفس از او «بت عُجب» و خود پسندي بسازند او در هر پلّه اي، خود را ناقص مي بيند و هميشه در جست و جوي كمال است و از اين نظر است كه مي گويند صوفي «ابن الوقت» يعني فرزند زمان است، ابن الوقت كسي است كه هر لحظه از لحظات حيات و ثانيه ها و دقايق سلوك را مغتنم مي شمارد به آنچه كه دارد، راضي نيست و هميشه در اين انديشه است كه فرصت موجود را در كسب معرفت و گرفتن فيض الهي از دست ندهد، او از زندگي روحي و معنوي خويش لذّت مي برد و به كرم عنايت و بخشش خداوند اميدوار است، و اعتقاد به عنايت الهي او را در حركت عرفاني و وصول به مقامات سلوك، ياري مي كند.
((برگرفته شده از کتاب مقالات الاصفياء في مقامات الاولياء يا سخن نيكان در مقام باكان تحقیق کمال الدین اخوند تخله ))