مقالات الاصفياء في مقامات الاولياء (4)
مقالات الاصفياء في مقامات الاولياء (4)
يا سخن نيكان در مقام باكان
شوق و انس
شوق: شوق، ميل زياد است و در اصطلاح، هيجان شديد و ميل قلبي است براي رسيدن به محبوب و خلاصه، هدف از شوق همان داعيه لقاء محبوبست و گفته اند: «الشَّوْقُ ثَمَرَهُ الْمَحَبَّهِ» شوق نتيجه محبت است.
ذوالنون گويد: « الشوق اعلي الدّرجاتِ و اعلي المَقاماتِ» شوق بالاترين درجات و مقامات است.(كشّاف /411.)
خواجه عبدالله انصاري گويد: حكايت شوق از پس ولايت ذوق مسلّم است.
شوق آتشي است كه شعله شعاع آن از نيران محبت خيزد و بوي عودِ وجود از احتراق چهره افنراقي او برانگيزد، قاعده ي انتظار، خراب كند و عاشق را بي قرار، او سبب طلب است اگر چه طلب، بي سبب است، اوست راهبر بكوي محبّت و آبخورِجويِ صحبت كه جيحون مهر به جوش آرد، تا عشق را در خروش آرد.(رسائل خواجه عبدالله /12 ـ دستور العلماء ج 2/224.)
يحيي بن معاذراضي ميگويد: «علامت شوق آن است كه جوارح از شهوات نگهداري و علامت شوق بخداي، دوستي حيات است با راحت به هم يعني چون حيات بُوَد و رنج نبود كه بسوزاندشوقش زياد شود.( تاريخ تصوف / به نقل از تذكرهالاولياء /352.)
اُنس: انس نيز از طَبَعِ محبّت و آثار آن است و عبارت است از استبشار قلب فرح آن به مطالعه جمال محبوب.
انس در لغت ضد توحّش و وحشت است و سكون قلب مي باشد.
ابو حمزه خراساني را از اُنس پرسيدند گفت: «ضيق الصدر عن معاشره الخلق و ليس كلّ من يصلُح للمجالسه يصلُح للموانسه» يعني ناراحتي قلب از معاشره با خلق و هر كس كه صلاحيت هم نشيني را داردصلاحيت انس گرفتن را ندارد.
شبلي گويد: انس عبارت از وحشت است از خود و انس با حق، و پست ترين مقام انس آن بود كه صاحب آن را در آتش اندازند و او محبوب خود را فراموش نكند و از خود غايب باشد چنانكه خليل الرحمن (ابراهيم) در آتش نمروديان خود را فراموش كرد و همواره بياد محبوب خود بود(رسائل خواجه عبدالله / 122ـ 222 ـ شرح تعرف ج 3/163.)
بعضي گويند: عبارت از اين است كه به اذكار انس گيرد و غير حق را نبيند، با دوست چنان افتد كه غير دوست را فراموش كندچنانكه حضرت رسول صلی الله علیه وسلم فرمودند: «اشَدّالنَّاسِ بلاءًالانبياءُثُمَّ الامثل فالامثلُ» بلاكشترين مردم انبياء هستند سپس مانند آنان و مانند آنان.
هجويري گويد: انس و هيبت دو حالتند از احوال سالكين و آن، آن است كه چون حق تعالي به دل بنده تجلّي كند به شاهد جلال نصيب وي اندر آن هيبت بُوَد و باز چون به دل بنده تجلّي كند به شاهد جمال نصيب وي اندر آن انس باشد، تا اهل هيبت از جلالش بر تعب باشند و اهل انس از جمالش بر طرب، فرق است ميان دلي كه از جلالش اندر آتش دوستي سوزان بُوَد و آن دلي كه از جمالش در نور مشاهده، فروزان، و گروهي گويندهيبت درجه عارفان است و انس درجه مريدان.( كشفالمحجوب /491.)
ابن عطا گفته است: «هر كه ادب يافته بود به آداب صالحان او را صلاحيت بساط كرامتبُوَد، هر كه ادب يافته بود به آداب صديقان او را صلاحيت بساط مشاهده بود و هر كه ادب يافته بود به آداب انبياء او را صلاحيت بساط انس بود و انبساط».( تاريخ تصوف / 353 به نقل از تذكرهالاولياء.)
اطمينان: اطمينان و آرامش دل ثمره ي ايمان كامل است به اينكه خداوند يكي است و بازگشت همه به اوست و داراي جميع صفات كماليه از علم و قدرت و رحم و عنايت و شفقت و حكم و امثال آن است و او آفريدگاريگانه است و هر چه آفريده چنان ميبايدكه هست و در عالم امكان بهتر از آنچه هست ممكن نيست و هر چيزي بجاي خويش نيكو است اگر چه حكمت آن بر بنده پوشيده باشد. اطمينان ضد دغدغه و پريشاني دل است. در اين حالت، سالك هر چه مييابد آن را بر مبناي حكمتي مي داند و قلب به آرامش مي رسد و سؤالي براي او در فلسفه خلقت و حيات باقي نمي ماند چنانكه حضرت ابراهيم خليل گفت: (ربّ اَرنِي كَيف تُحيِي المَوتَي قَالَ اَوَلَم تُؤمِن قَالَ بَلي وَلكِن لِيَطْمَئِنّ َقَلْبِي) البقره / 260 يعني پروردگارا به من نشان ده چگونه مرگان را زنده ميكني؟ گفت: آياايمان نداري!؟ گفت: آري ايمان دارم ولي سؤالم براي اين است كه تا قلبم آرامش و اطمينان يابد.
قرآن ميفرمايد: قلوب با ذكر خدا آرامش پيداميكنند (اَلابذكراللهِ تَطْمَئِنّ القُلوب) رعد /28 يعني آگاه باش كه با ذكر (ياد) خدا قلبها آرامش مي يابند.
و باز قرآن اعلام مي دارد كه نفس مطمئنه است كه به سوي پروردگارش رجعت ميكند. سالك چون به اين مرحله از معرفت و درك فيض الهي برسد قلبش مركز نور و مهر و محبت مي گردد و آرامش و اطمينان بر آن استيلاء مييابد.
ابو نصر سرّاج در لمع ميگويد: «اطمينان بر سه قسم است:
يكي اطمينان عامّه است كه چون به ذكر خدا مشغول شوند اطمينان بيابند به اينكه خداوند دعاي آنها را اجابت خواهد فرمود و روزي آنها را خواهد رسانيد و آفات را از آنها دفع خواهد كرد، اين اشخاص در حال، داراي نفس مطمئنّه هستند يعني مطمئنه به ايمان و اعتقاد.
قسم دوم، اطمينان خواص است كه راضي به قضاء الهي هستند و در بلا صابرند و حال اخلاص و سكونت خاطر و اعتماد دارند و بر كلام الهي كه (انّ الله مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) نحل/128 و (انّ الله مع الصابرين) دلبسته و بدان اُميدوارند.
قسم سوم، اطمينان اخصّ خواص است كه در وادي حيرت سرگردان مي شوند زيرااينها در مقام خداوند بطوري مأخوذ به هيبت و عظمت او هستند و بطوري واقفندباينكه خداوند «لا يُدْرَكُ» يعني خداوند ادراك نمي شود و مصداق (وَلَيْسَ كَمِثْلِه ِشَئٌ) شوري/11 يعني هيچ چيز مانند خدا نيست و (لَمْ يَكُن لَهُ كُفُواً اَحَد) اخلاص/4 يعني بر ايشان همتايي نيست، است كه سكونت قلب ندارد بلكه در عطش تمنّي واقع اند و «ربِّ زِدْني فيك تحيّراً» يعني خداوندا تحيّر مرا در وجودت زيادكن، ميسرايند.
حافظ ميفرمايد:
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وينراهِ بينهايت
اين راه نهايت صورت كجا توان بست
كش صد هزار منزل بيش است در بدايت.
و همين حيرت است كه منجر به حال «مشاهده» مي شود.
مشاهده: اصطلاحات صوفيه مثل اصطلاحات علوم مادّي ثابت نيست و بكار بردن لغات و تعبيرات در بين نويسندگان صوفي بر يك منوال نمي باشد از جمله در موضوع «حال مشاهده» تعبيرات بسيار متنوع است كه ما تا آن پايه كه براي روشن ساختن موضوع لازم است در اينجا بشرح آن ميپردازيم. در طي «حال مشاهده» است كه براي عارف حالاتي پيش ميآيد كه با لغات «اشراق» و «جذبه» و «بيخودي» و «فناء» بايد آن را وصف كرد. بطوريكه در «حال طمأنينه» و مخصوصاً طمأنينه خواص گفته شد گاهي براي سالك حيرت مخصوصي پيدامي شود كه طالب براي سرگرداني و تحيّر و انقلاب رو بنورالهي پيش مي رود و فيالمثل در حكم مسافريكه از مارپيچها و درّه ها و بلنديهاي كوهي بالا رفته و از محالك و پرتگاه ها و گاهي راه هاي ظلماني گذشته باشد و ناگهان چشمش به اشعه آفتاب درخشاني بيفتد معلوم است كه در ابتداي اين تغيير، ناگهان چگونه دچار اندهاش مي شود و بواسطه عدم انس و اعتياد به نور، چشمش خيره مي گردد، حتّي مجبور مي شود كه چشمش بر هم گذارد و روي خود را مخفي سازد ولي اندك اندك با روشنايي آشنا شده، بچشم دل به مشاهده جمال الهي مأنوس مي شود.
خداوند در قرآن در سورة «نور» به نور زمين و آسمان وصف شده است:
(اَللهُ نُوْرُالسَّمَاوَات ِوَالْاَرْضِ...) نور / 35. البته اين نور با چشم سر ديده نمي شود بلكه فقط با چشم دل مي توان آن را ديد.
ديدن با چشم دل عبارت از اين است كه قلب به نور يقين حقيقتي را كه در عالم غيب مخفي است ببيند و بقول هاتف اصفهاني:
چشم دل باز كن كه جان بيني * آنچه ناديدني است آن بيني
و اين است مقصود از بياني كه به حضرت علي بن ابي طالب رضي الله عنه نسبت داده شده است كه پرسيدندآيا خدا را مي بيني؟ فرمود «لَا اَعْبُدُرَباً لَمْ اَرَهُ» پروردگاري را كه نميبينم عبادت نميكنم.
رودباري درباره «مشاهده» ميگويد: «المشَاهَداتُ للقُلُوْبِ و المكاشفاتُ للأسرارِوالمعايناتُ للبصائرِ و المراعاتُ للأبصار».
مشاهدات براي قلوب و مكاشفات براي اسرار و معاينات براي بصائر و مراعات براي ابصار است.
در شرح كلمات بابا طاهر آمده است: «المراقبهُ علمُ اليَقينِ والمشاهدهُ عينُ اليقينِ» مراقبت علم اليقين و مشاهده عين اليقين است.
خواجه عبدالله گويد: «مشاهده نهال حقايق يقين است، بيرون از تعلم و تلقين است. مشاهده دور است از خيال و ظنون، هم باسرار است و هم بعيون.
مشاهده يكي در حال مشاهده خلق است و يكي در مشاهده حقيقت غرق است آنرا كه ننمودند در آنچه بود كه ديد و آن را كه نمودند در آن نمود نرسيد. كسيكه از پروانه خبر نجويد، پروانه از حال حرقت سَمَرنگويد.
مشاهده، ديدن اشياء است بدلائل توحيد، صاحب مكاشفت بعلمش نزديك شود و صاحب مشاهدت را معرفتش محو كند، مشاهده فوق مكاشفه است زيرا مشاهده عين مقام جمع است و سالك بايديقين كندكه مشاهدةحقيقت براي او ممكن بُوَد و پيوسته مراقب باشد و بداند كه چه وقت مشاهده حاصل مي شود.( فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفاني / 433. به نقل از شرح منازل ـ رساله قشيريه ـ كشف المحجوب )
هجويري ميگويد: «و حقيقت مشاهدت بر دو گونه باشد يكي از صحت يقين و ديگر از غلبه محبت كه چون دوست اندر محلّ محبّت به درجه كمال رسيدكه كليّت وي همه حديث دوست گردد جز او را نبيند چنانكه محمد بن واسع گويد: « مَارَأَيِت ُشَيْئا ًقَطُّ اِلّا و رَأَيْتُ اللهَ فِيهِا بِصِحَّهِ اليَقِين» هرگز چيزي را نديدم مگر، خدا را بصحت يقين در آن ديدم. شبلي گويد: «مَارَأَيْتُ شَيْئاً قَطُّ الّااللهَ» يعني بغلبات المحبّه و غليان المشاهده. هرگز چيزي را نديدم مگر خدارا با غلبه محبّت و غليان مشاهده ديدم.
از ابويزيدپرسيدندكه عمر تو چند است؟ گفت: چهار سال، اين چگونه باشد؟ گفت: هفتاد سال است تا در حجاب دنياام اما چهار سال است تا وي را ميبينم و روزگار حجاب از عمر نشمردم.( كشفالمحجوب چاپ ژوكوفسكي /432ـ 427.)
يقين: يقين در اصطلاح علماء رسوخ اعتقاد جازم را گويند و نزد سالكان در معني يقين اختلاف است و تعاريفي بر آن شده است از اين قرار:
1ـ تحقيق تصديق به غيب است به واسطه ازاله هرگماني.2ـ مكاشفه است 3ـ چيزي است كه قلوب بيند نه عيون.4ـ مشاهده است.5ـ ظهور نور حقيقت است.6ـ مشاهده غيوب است به كشف قلوب و ملاحظه اسرار است به مخاطبه افكار.
جنيدگويد: يقين عبارت از ارتفاع و برخواستن شك است.
ذوالنون گويد: آنچه را چشم سر بيند علم خوانند و آنچه را دل بينديقين خوانند.
ورّاق گويد: يقين نوري است كه عبد در احوالش با آن كسب نور و روشنايي معرفت ميكند.
و باز او گويد: يقين نتيجه توحيد است و هر كس در توحيد پاك شد، يقين او پاكمي شود.
يقين، اصل و منتهي اليه جميع احوال است، در يقين فيض الهي چنان سالك را ثابت و استوار مي دارد، كه هيچ شك و ريبي نمي تواند به قلب راه يابد و عارف در اين حالت، وجودش از تمام رذائل پاك مي شود و فضائل و عنايات الهي سراسر آن را فرا ميگيرد.
سعدي در غزلي داروي نهايي را شستشوي وجود معنوي در آب خرابات يقين مي داند:
از صومعه رختم بخرابات برآيد
گرد از من و سجاده و طامات بر آيد
تا خلوتيان سحر از خواب در آيند
مستان صبوحي بمناجات بر آريد
در باغ أمل شاخ ارادت بنشانيد
در بحر عمل در مكافات بر آريد
رو ملك دو عالم به مييك شبه بفروش
گو زهد چهل ساله به هيهات بر آريد
تا گرد ريا گم شود از دامن سعدي
رختش همه در آب خرابات بر آريد.
تذكر: اگر برادران رهرو در تصوف نيك بينديشند، متوجه عظمت سلوكمي شوند، كه همه مقامات و احوال بايدسالك را «توحيدي» كنند، بگونهايكه، چنان بيدار باشند كه خاطرات شيطاني و نفساني را از خواطررحماني تشخيص دهند و هر مكاشفه اي كه آنان را از اصل توحيد دور كند دام شيطان بدانند و صحت و سقم آن را با قلب آگاه بشناسند چنانكه ملاي روم ميگويد:
من زمكر نفس ديدم چيزها * او برد از سحر خود تمييزها.
((برگرفته شده از کتاب مقالات الاصفياء في مقامات الاولياء يا سخن نيكان در مقام باكان تحقیق کمال الدین اخوندتخله ))