(( تصوف بر شاهراه قران و سنت نقدی بر نوشته جمیل زینو )) (3 )

 

قسمت 10

مؤلف در صفحة 7  مي نويسد (اهل تصوف معتقدند كه در جهان افراد عاليقدري موسوم به ابدال و اقطاب هستند كه خدا تدبير امور را به آنان واگذار كرده است) در اين باره بايد گفت اهل تصوف چنين اعتقادي ندارند كه خدا تدبير امورات هستي را به صورت مستقل به  بعضي از انسانها واگذار كرده باشد بلكه آنان معتقدند برخي اوليا و بزرگان دين به واسطة مجاهده در راه حق و همچنين قربشان به درگاه الهي، در پاره اي از موارد، ماموريتهاي معنوي همچون ارشاد مسلمين و كمك به درماندگان و... را باذن و امر حقتعالي انجام مي‌دهند و موارد بسياري در صحت اين اعتقاد در قرآن و حديث وجود دارد: 1ـ در سورة كهف و در داستان حضرت موسي و ديدار ايشان با يكي از بندگان خدا كه اهل سنت و جماعت متفقاً ويرا حضرت خضر مي‌دانند  آمده كه حضرت خضر داراي علمي از طرف خدا بوده (وعلمنا من لدنا علما: و از نزد خويش ويرا علم آموختيم – كهف/65) كه حتي حضرت موسي نيز از آن  مطلع نبوده است. حضرت خضر داراي مأموريتهايي همچون سوراخ كردن كشتي(و كمك به فقرا) و كشتن پسر بچه  (و كمك به پدر و مادر او) است. كه حضرت موسي را متعجب و معترض مي‌سازد. حال چرا در امت حضرت موسي چنين بندگاني مي‌توانند باشند كه مامور انجام برخي امورند، اما در امت خير المرسلين  بايد وجودشان را انكار كنيم؟!! 2- حضرت عيسي خطاب به بني اسرائيل مي‌فرمود ( و ابرء الاكمه و الابرص و احيي الموتي باذن الله – و من  باذن خداي، بيمار برص و شخص لال را شفا داده و مرده را  زنده خواهم گرداند.- آل عمران/49)   در حاليكه مي‌دانيم شفاي مريض و زنده گردانيدن مردگان كه حضرت عيسي انجام ميداد باذن خداوند و امر وي، اما بوسيلة حضرت عيسي انجام مي‌شده است .3 – در داستان حضرت لوط ملائكه‌هاي مأمور نابود كردن قوم لوط مي‌گويند: (قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية- آنان (به ابراهيم)گفتند ما اهل اين قرية ظالم را  هلاك مي‌كنيم – عنكبوت /31 )و در ادامه از زبان رسولان حق (ملائكه) مي فرمايد (انا منزلون علي اهل هذه القرية رجزا من السماء – بدرستي‌كه ما از آسمان عذابي بر اهل اين قريه نازل مي‌كنيم – عنكبوت/ 34)  پس ملائكة مزبور، مامور نازل كردن عذاب و از بين بردن قوم لوط از طرف  خداوند بودند و آنان به صورتي استعاري نزول عذاب و نابود كردن قوم را به خود منتسب مي‌كنند .4- در داستان ذوالقرنين  در سورة كهف عذاب دادن قوم مذكور در آيه به اختيار ذوالقرنين واگذار مي‌شود (اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا – اگر خواهي آنان را عذاب ده و اگر خواهي در ميان آنان نيكي نما – كهف/86) 5ـ امام احمد در مسند خويش از شريح بن عبيد روايت كرده كه: ‌( نزد امير المومنين علي بن ابي طالب ذكر اهل شام شد و جماعتي گفتند لعنت بر اهل شام، حضرت علي هم فرمودند : چنين نگوئيد چرا كه از پيامبر شنيدم فرمود: ابدال  40  نفرند درشام، هرگاه كسي از آنها فوت نمايد خداوند كس ديگري را در جايش مي‌گذارد و باران بوسيلة (به خاطر قرب و جاه) آنان مي بارد و پيروزي بر دشمن بوسيلة آنان صورت مي‌گيرد و بخاطر آنها از اهل شام عذاب دور مي‌گردد). 6- طبراني در كتاب الاوسط خويش و همچنين حاكم در المستدرك روايت كرده‌اند  از حضرت انس كه فرمود:  (قال رسول الله (ص): لن تخلو الارض من اربعين رجلا مثل خليل الرحمن فبهم تسقون و بهم تنتصرون علي الاعداء – يعني هيچگاه زمين از مرداني كه مثل خليل الرحمن‌اند  خالي نخواهد گشت، اينان چهل نفرند و به وسيله و به خاطر آنان است كه باران مي‌بارد و به وسيلة آنان است كه بر دشمن پيروزي دست مي‌دهد.

بنابراين همانطوركه مي‌بينيم  ابدال‌واوليا و... دراحاديث وآيات ثابت‌است  و تصرفاتشان درامور به اذن و امر  الهي  است نه از خودشان و اين فضلي است از طرف خدا هركه را خواهد عطا مي نمايد. ( ذلك فضل الله يؤتي من يشاء)

قسمت 11

مؤلف در ص8  و در مورد مسئله وحدت وجود مي‌نويسد: (بسياري از اهل تصوف معتقد به وحدت وجودند و خالق و مخلوق نزد آنان فرقي ندارد  و مي‌گويند خدا در كالبد بندگان خود تجلي مي‌نمايد...) اگر كسي مطالعاتي دربارة تصوف داشته مي‌داند كه وحدت وجود آنچنانكه مؤلف گفته (فرق نداشتن خالق و مخلوق) نيست و ثانياً نه (بسيار) بلكه عدة قليلي از عرفا در برهه‌اي از سير و سلوك‌شان و بر اثر كثرت عبادت  و ذكر و فكر و تسبيحات، همه هستي را  مظهر تجلي ذات الهي دانسته و به هر چه  نگريسته‌اند، حضور حق  را همراه آن دريافته اند و روح و قلب و فكر آنها را محبت خدا چنان فراگرفته كه هستي را  مظهر صفت خلاقيت رب العالمين ديده‌اند.

بنابراين در گفتار و نوشتارشان سخناني  همچون (انا الحق) و (سبحاني ما اعظم شاني) حلاج  و بايزيد به چشم مي‌خورد كه خود را نيز كه بخشي از هستي مي‌باشند به اين ديد نگريسته و همچنانكه  صداي حضرت حق از طريق درختي با نداي (انني انا الله لا اله الا انا فاعبدني – بدرستي كه من الله هستم خدايي جز من نيست پس مرا عبادت نما – طه/14)  بر حضرت موسي تجلي يافت، حلاج نيز حقانيت و خداوندي پروردگار را با جملة (انا الحق) و بايزيد بسطامي عظمت پروردگار را با جمله (سبحاني...) بيان مي‌دارد. در واقع حلاج در اين گفتار و بقيه عرفايي كه جملاتي شبيه به اين گفته‌اند نه اينكه خود را (خدا) بخوانند بلكه نداي حق بودن خدا را كه در تمام هستي نشانه‌هايش هويداست از زبان خويش گفته‌اند.  و  البته گفتن چنين جملاتي بي شك از منظر برخي علما و ديگر عرفا  و به واسطة هضم نشدن آن براي بسياري از مردم كوچه و بازار، نادرست بوده كه همين باعث شد كه فتواي قتل منصور حلاج صادر شود. جالب است خوانندگان بدانند كه در صدور فتواي قتل منصور حلاج نه تنها علماي فقه بلكه بسياري از عرفا، حتي دوستان خود حلاج همچون شيخ شبلي، و ابوالعباس عطا، و ابو محمد جريري  نيز، دست داشته اند . همچنين اولين فقيهي كه فتواي قتل منصور را مطرح كرد محمد بن داود ظاهري بود كه خود  كتاب الزهره را در عرفان و تصوف نوشت. و طعن و فتواي وي در حق حلاج بود نه در حق تصوف. (جستجو در تصوف – عبدالحسين زرين‌كوب ص142) و  شيخ الاسلام ابن تيميه در الفتاوي المصريه ص573 دربارة حلاج  مي نويسد: (بيشتر مشايخ و عرفا، همچون جنيد بغدادي و ابوعبدالرحمن سلمي و ابوبكر خطيب بغدادي، اورا انكار و رد نموده اند) و همين‌شواهد  نشان‌مي‌دهد كه بحث  وحدت‌وجود برخي‌از عرفا موردتاييد تمام اهل‌تصوف نيست ودرضمن وحدت‌وجود آنچنانكه مؤلف تعبيرنموده، نمي‌باشد.

12ـ در صفحة 8 مؤلف با تهمتي ديگر  چنين مي‌نويسد (اهل تصوف مردم را به انزوا و گوشه نشيني و ترك دنيا دعوت نموده اند...) قبلاً نمونه‌هايي از نقش اهل تصوف در نشر آيين اسلام و فعاليتهاي اجتماعيشان ذكر شد و اينجا ذكر اين نكته ضروري است كه بسياري از مشايخ و عرفا، داراي شغلهاي عادي بوده و از دسترنج خويش امرار معاش مي نموده‌اند كه در تذكره‌هاي عارفان نمونه‌هاي بسياري مي‌توان يافت. در ضمن منظور از  توصية برخي عرفا به دوري جستن از دنيا و اختيار عزلت، دوري جستن از هوا و هوس‌پرستي و شبهات و ترك همنشيني فجار و اهل فسق و معصيت بوده و اين نه خاص عرفا بلكه بسياري از صحابه و تابعين  در زهد كامل زيسته، كه خود پيامبر (ص)  نمونة بارز زهد در دوران‌هاي قبل و بعد از بعثت بودند. اصحاب گرانقدر رسول  همچون سيدنا ابوبكر صديق و عمر فاروق و اصحاب مشهور به  اصحاب صفه،  همچون ابوذر غفاري، سلمان فارسي، ابو درداء، بلال حبشي و تابعين بزگواري چون اويس قرني و حسن بصري و خليفه عادل اسلام عمر بن عبدالعزيز و... در اوج زهد زيستند و وفات يافتند  و كسي از سلف و خلف بر آنان خرده نگرفت. اينكه برخي اهل تصوف چند سالي را در  مساجد يا خانقهاها و... به سير و سلوك و تزكيه پرداخته‌اند از باب كسب علم بوده كه نمونه ديگر آن فقها و طلابي هستند كه سالهاي متمادي بدون كسب و كار و...  مشغول به تحصيل علوم بوده و از طريق كمك مردم و  يا خلفا و حكام مي‌زيسته‌اند، بنابراين مؤلف بايد چنين ايرادي را نيز بر آنان وارد مي‌نمود.

قسمت 12

در صفحة 8 مؤلف با تهمتي ديگر  چنين مي‌نويسد (اهل تصوف مردم را به انزوا و گوشه نشيني و ترك دنيا دعوت نموده اند...) قبلاً نمونه‌هايي از نقش اهل تصوف در نشر آيين اسلام و فعاليتهاي اجتماعيشان ذكر شد و اينجا ذكر اين نكته ضروري است كه بسياري از مشايخ و عرفا، داراي شغلهاي عادي بوده و از دسترنج خويش امرار معاش مي نموده‌اند كه در تذكره‌هاي عارفان نمونه‌هاي بسياري مي‌توان يافت. در ضمن منظور از  توصية برخي عرفا به دوري جستن از دنيا و اختيار عزلت، دوري جستن از هوا و هوس‌پرستي و شبهات و ترك همنشيني فجار و اهل فسق و معصيت بوده و اين نه خاص عرفا بلكه بسياري از صحابه و تابعين  در زهد كامل زيسته، كه خود پيامبر (ص)  نمونة بارز زهد در دوران‌هاي قبل و بعد از بعثت بودند. اصحاب گرانقدر رسول  همچون سيدنا ابوبكر صديق و عمر فاروق و اصحاب مشهور به  اصحاب صفه،  همچون ابوذر غفاري، سلمان فارسي، ابو درداء، بلال حبشي و تابعين بزگواري چون اويس قرني و حسن بصري و خليفه عادل اسلام عمر بن عبدالعزيز و... در اوج زهد زيستند و وفات يافتند  و كسي از سلف و خلف بر آنان خرده نگرفت. اينكه برخي اهل تصوف چند سالي را در  مساجد يا خانقهاها و... به سير و سلوك و تزكيه پرداخته‌اند از باب كسب علم بوده كه نمونه ديگر آن فقها و طلابي هستند كه سالهاي متمادي بدون كسب و كار و...  مشغول به تحصيل علوم بوده و از طريق كمك مردم و  يا خلفا و حكام مي‌زيسته‌اند، بنابراين مؤلف بايد چنين ايرادي را نيز بر آنان وارد مي‌نمود.

قسمت 13

مؤلف در همين صفحه مي‌نويسد كه اهل تصوف از مريدين و منسوبين خود مي‌خواهند هنگام نماز و ذكر خدا چهرة شيخ خود را جلو چشمان خود مصور كرده  يا عكس مرشد خود را  مقابل خود بگذارند، اين مورد نيز از كذبيات مؤلف است چراكه در هيچ طريقتي به مردم دستور متصور كردن چهرة شيخ و يا گذاشتن  عكس وي مقابل خود در هنگام نماز يا ذكر  را نمي‌دهند. اينكه در بعضي از طريقتها دستوري به نام ياد يا ذكر شيخ هست با ادعاي مؤلف كاملا متفاوت است. دستور ياد و ذكر شيخ، برگرفته از آيات و احاديث و عمل صحابه و تابعين كرام است. بعنوان نمونه آيه (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين- توبه /119)  مي‌باشد كه يكي از موارد معيت و همراهي  صالحين، همراهي قلبي و يا نام بردن از آنها و ذكر صفات نيكو و اخلاق حسنة آنهاست. پيامبر عظيم‌الشان مي‌فرمايد :( ذكر الله شفاء و ذكر الانبياء و الصالحين كفاره – يعني: ذكر خداوند شفا و ذكر انبيا و صالحين كفارة گناهان است.  سراج المنير امام سيوطي ج2 /299 و قال حسن) و يا در حديث ديگري  مي‌فرمايد (تنزل الرحمة عند ذكر الصالحين –يعني: هنگام ياد صلحا، رحمت الهي نازل مي شود –همان منبع)  بنابراين مطابق آيات و احاديث مذكور ياد و ذكر اوليا و صالحين نه تنها منهي‌عنه نيست بلكه برآن نيز تاكيد گشته و در حديث مذكور عبادت شمرده شده است. در حاليكه مي‌دانيم  (ذكر) تنها عبارت از نام بردن نيست، چنانكه بعضي وقتها شخص مؤمن به ياد خداست بي آنكه نامي از وي ببرد.  همچنين روايت شده كه بسياري از اصحاب كرام  در حال حيات حضرت رسول همواره به ياد او بوده‌اند و حتي پس از وفات نيز هنگام يادآوري نام و خاطرة پيامبر(ص) و اصحاب كبار، حالات روحي خاصي بر آنها مستولي مي‌گشت .

قسمت 14

مؤلف در ص9 مي نويسد : (اهل تصوف معتقدند عبادت الله، نبايد از ترس آتش دوزخ يا به اميد نعمت بهشت باشد وگرنه بهشت و جهنم شريك خدا مي‌شوند...) و در اين رابطه به گفته‌هاي رابعة عدويه و عبدالغني نابلسي  استناد نموده است. اگرچه نمي‌توان منكر آن شد كه بيشتر مردم اطاعت خدا و عبادت را  به  خاطر ترس از دوزخ و طمع نعمات بهشت انجام مي‌دهند و اين امري منكر نبوده و حتي نزول آيات زياد تبشير و انذار در قرآن نيز به همين دليل است. اما  بيگمان در ميان افراد بشر خواص درگاه الهي نيز هستند كه خدا را نه به خاطر بهشت و جهنم، بلكه فقط براي رضاي وي و دريك كلام خدا را به خاطر خدا  و محبت او مي‌پرستند. مثلاً  حقتعالي در قرآن  كريم از زبان حضرت ابراهيم خليل الله مي‌فرمايد: (ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين- بدرستي‌كه نماز و عبادتم و زندگي و مرگم از حق و براي خداي رب‌العالمين است- انعام/162)– مي‌بينيم كه حضرت ابراهيم عبادات خود را نه براي بهشت يا ترس از دوزخ انجام داده بلكه مي فرمايد (لله رب العالمين) يعني  فقط براي خدا.

پروردگار يكتا درآيه‌اي ديگر  به پيامبر(ص) چنين دستورمي‌دهد:(واصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم با لغدوه و العشي يريدون وجهه–يعني:اي پيامبر خود را ملزم به همراهي كساني كن كه پروردگارشان را روز و شب  مي‌خوانند، و - از اين خواندن -  او را مي طلبند.كهف/28) همانطور كه مي بينيم در اين آيه به پيامبري كه خود سرآمد عبادت و اطاعت خالصانه است، امر مي‌شود  با مؤمناني باشد، كه  خدا را خالص و فقط براي او پرستش مي‌كنند. در ضمن در اين آيه در بيان ويژگي مؤمنان واقعي و خالص نفرموده كه عبادت آنان  به خاطر بهشت (يريدون جنته ) يا ترس از دوزخ (يخافون عذابه) است. بلكه صرفا و خالصانه خدا را دوست دارند و عبادتش مي‌كنند (يريدون وجهه).

قسمت 15

ايشان در ص 9 مي نويسد ( اهل تصوف ذكر خدا را با رقص و پايكوبي و دف زدن و داد و فرياد و آه آه و هو هو در آميخته اند...) قبلاً دربارة سماع صوفيان، گفته شد كه رقص و پايكوبي با ذكر دسته جمعي و جهري بعضي طريقه‌هاي صوفيه كاملاً متفاوت است و هر انسان آگاه و داراي قلب سليم اختلاف آنها را مي‌بيند اما در بارة حالات روحي بعضي افراد درحال ذكر بايد گفت هيچ منع شرعي از اين حالات (گريه و زاري و ناله كردن و آه آه نمودن...) در هيچكدام از مذاهب چهارگانة اهل سنت نشده است حتي شيخ‌الاسلام ابن تيميه در كتاب الفتاوي المصريه ص580 مي‌نويسد: (هرگاه اسباب اين حالات روحاني بوده و صاحب آن حالات راستگو بوده و ناتوان از دفع آن بوده آنچه به او مي‌رسد پسنديده است، چرا كه در اختيار خودش نيست و اين افراد نسبت به كساني كه به خاطر نقص ايمان و قساوت قلب به مقام آنان نرسيده‌اند،كاملترين انسانها هستند). مي بينيم كه  ابن تيميه  دليل عدم نداشتن چنين حالات و انكار آنرا  به قساوت قلب و ضعف ايمان مرتبط مي‌داند. حضرت حق در آيه 23 سورة زمر چنين مي فرمايد :(الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثاني تقشعر جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الي ذكر الله  ذلك هدي الله يهدي به من يشاء. يعني: خداوند بهترين سخن را نازل كرده،كتابي كه آياتش “درلطف و زيبايي“  همانند يكديگر است، آياتي مكرر دارد كه از شنيدن آياتش لرزه بر اندام كساني كه از پروردگارشان مي‌ترسند، مي‌افتد سپس جسم و قلبشان آرام و متوجه ذكر خدا مي‌شود، اين هدايت الهي است كه هر كس را بخواهد با آن راهنمايي ميكند...)  براستي آيا خدا در اين آية شريفه لرزه بر اندام افتادن را نشانه  ايمان نمي‌داند؟ آيا ممكن نيست لرزه بر اندام افتادن همراه گريه و زاري و ناله كردن باشد؟ در كدام مذهب فقهي اهل سنت، گريه و زاري و آه و ناله كردن حرام است كه نويسنده چنين به نفي آن مي‌پردازد؟ در مورد ذكر خفي و برتري آن نسبت به ذكر آشكار در حديث است كه حضرت فرمود ( خير الذكر ماخفي – يعني بهترين ذكرها نهان آن  مي‌باشد – اخرجه البيهقي عن سعد بن ابي وقاص و صححه ابن حبان و رواه امام احمد في مسنده و السيوطي في الصغير و الدرر المنتثره ص138)  و مفهوم حديث آن است كه  كه تمام ذكرها خوب است اما نهانش بهتر است. بنابراين با صداي بلند ذكر كردن آنچنانكه مؤلف مي‌گويد حرام و منهي عنه نمي‌باشد. و درآيات قرآن نيز اشاره‌اي به نوع ذكر نشده و فقط دستور به ذكر فرموده است.  نويسنده در صفحة 10 و در ادامه  به  بيان روايتي مي‌پردازد كه حضرت ابوبكر روز عيد به خانة پيامبر رفته و از منزل پيامبر صداي دف مي‌شنود، كه به تذكر حضرت ابوبكر به دو دختر دف زننده منجر مي‌شود و حضرت رسول(ص) هم  مي‌فرمايد (دعهما يا ابوبكر... كاريشان نداشته باش اي ابوبكر) نويسنده در ادامه با نوشتن مطلب عجيبي به اين صورت (پيامبر نفرمود آهنگ و نواي شيطان نيست، بلكه فرمود روز عيد اشكالي ندارد) كلام پيامبر را هم تحريف مي‌نمايد. آخَر اگر دف زدن نواي شيطان باشد، چگونه پيامبر اجازه مي‌دهد در روز عيد آنرا بزنند، و اگر نواي شيطان باشد پس حرام است و آيا  ممكن است پيامبر حرامي را بخاطر  روز عيد حلال نمايد؟ در حاليكه پيامبر در توصيف روز عيد مي‌فرمايد (العيد يوم لا معصية فيه- يعني روز عيد، روزي است كه در آن معصيتي نشود  متفق عليه). و مطابق نظر مؤلف پيامبر روز عيد را براي انجام اعمال حرام آزاد گذاشته است!!!  و اين عين كج‌فهمي از كلام حضرت (ص) مي‌باشد. در حاليكه دف زدن  مطابق احاديث متعددي چون حديث زير حرام نبوده و بنابراين بكارگيري آن در مراسم‌هايي چون مديحه‌خواني و اشعار مذهبي و همراه اشعاري كه در ستايش خداوند باشد حرام نمي باشد. (فصل مابين الحلال و الحرام الدف و الصوت في النكاح – فصل بين حلال و حرام  در نكاح، ضرب دف همراه صوت (خواندن چيزي  مانند شعر، با صداي بلند) است. رواه البخاري و المسلم و الترمذي). همچنين ثابت گشته كه در استقبال از حضرت هنگام ورودشان به مدينه، مردم مدينه به خواندن مدايح نبوي  و ضرب دف پرداختند كه حضرت هيچ منعي از آن نفرمود.

قسمت 16

مؤلف در ص12 مي‌نويسد: (اهل تصوف ادعاي آينده‌نگري و غيب‌گويي را دارند...) اينكه كسي جز حق‌تعالي غيب نمي‌داند جاي هيچ انكار و ترديدي نيست. اما اين بدان معنا نيست كه خدا  برخي بندگان صالح خود را از پاره‌اي امور نهاني آگاه نساخته، كه آيات و احاديث فراواني تأييد كنندة اين مطلب است. مثلاً در داستان  يوسف آمده كه حضرت يعقوب پيامبر به برادران يوسف  مي‌فرمايد :(قال انما اشكوا بثي و حزني الي الله و اعلم من الله ما لا تعلمون- يعني: من غم و اندوهم را به خدا خواهم گفت و من چيزهايي از خدا مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد. –يوسف 86) و هنگامي كه يوسف و برادرانش  از يك طرف و حضرت يعقوب و بقية خانواده‌اش از سوي ديگر، بسوي هم مي‌آيند حضرت يعقوب مي فرمايد (قال اني لاجد ريح يوسف لولا اَنْ تفندون- يعني: يعقوب گفت براستي كه من  بوي يوسف را  احساس مي‌كنم اگر مرا ديوانه نمي‌خوانيد) و هنگامي كه پيراهن يوسف را برايش مي‌آورند تا برچشمان خود بمالد مي فرمايد: الم اقل لكم اني اعلم من الله ما لا تعلمون- آيا  نگفتم من از طرف خدا چيزهايي مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد.) يا در داستان حضرت موسي با خضر حق‌تعالي دربارة او (خضر) مي‌فرمايد (فوجدا عبدا من عبادنا ءاتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدناعلما يعني – پس موسي و همراهش در آنجا بنده اي از بندگان مرا يافتند كه رحمت ازسوي خود به او داده و  از نزد خود به او علم فراوان آموختيم-كهف 65 ) آيا علمي كه حضرت رب العزه به پيامبر خود يعقوب و بندة خود خضر آموخته براي بقيه مردم غيب و نهاني  نيست؟ در ضمن پيامبر بزرگوار در احاديث بسيار، موارد زيادي از احوال امت خود را  در آينده بيان فرموده كه مجال ذكر آنها نيست و خوانندة عزيز در اين‌باره بسيار شنيده كه جاي انكار نيست. مثلاً در شب اسراء و در حديث اسراء حضرت پاره‌اي احوال امت را  بيان مي‌فرمايد. همچنين دربارة حضرت عمر كه پيامبر (ص) در حديثي صحيح او را جزء افرادي كه به آنها الهام مي‌شود معرفي نمودند، ماجراي (يا سارية الجبل  - اي ساريه مواظب كوه باش) ثابت گشته است (رجوع كنيد به دلائل النبوه بيهقي – المغازي واقدي)  و بسياري ديگر از الهامات و كرامات صحابة كرام و تابعين بزگوار كه در كتب معتبر آمده نشان مي دهد كه در امت پيامبر بندگان صالحي وجود دارند كه خداوند منان از روي لطف خويش آنانرا چيزهايي عطا مي‌نمايد كه بقيه مردم نمي‌دانند و اين منافي غيب حق‌تعالي نيست. در حديث شريف است كه (من عادي لي وليا فقد آذنته بالحرب  و ما تقرب الي عبدي بشيئ احب الي مما فرضت عليه وما يزال عبدي يتقرب الي بالنوافل حتي احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و يده التي يبطش به و رجله التي يمشي بها و ان سالني اعطيته و استعاذني لاعذينه – رواه البخاري) كه خلاصة معني حديث قدسي شريف فوق  اين است كه آنچه باعث تقرب عبد نزد حق‌تعالي مي‌گردد اداي فرائض و سپس نوافل و سنتهاي پيامبر است كه باعث مي‌شود كه فرد چنان تقربي نزد حق بيابد كه  چشم و گوش و دست و پايي بيابد كه حق تعالي معين وي در ديدن و شنيدن و رفتن و گرفتن باشد و معلوم است كسي كه حق‌تعالي معين وي در ديدن و شنيدن و... باشد، چيزهايي مي‌بيند و مي‌شنود و انجام مي‌دهد كه بقيه نمي‌بينند و نمي‌شنوند و نخواهند توانست كه انجام دهند. و اين همان چيزي است كه مؤلف آنها را غيب‌گويي و آينده نگري ناميده است. و اين ادعا نيست بلكه واقعيتي معنوي است كه  درك آن براي آنانكه همه چيز را  از ديد محدود خود مي‌نگرند مشكل است.

قسمت 17

مؤلف در  ص12 مي‌نويسد: ( آنها مي‌گويند خداوند حضرت محمد را   از  نور خود آ فريد. و هرچه در آسمانها و زمين است از نور ايشان  خلق گشته است...)  و براي اثبات مدعاي خود نوشته: (ابن عربي اين جمله را، بعنوان حديث مطرح نموده‌اند كه- اول ما خلق الله نور نبيك يا جابر – يعني اي جابر اولين چيزي كه خدا خلق نموده نور پيامبر تو بوده است). اين كه اين حديث موضوع است يا حديث واقعي و كلام پيامبر، از حوصلة اين مقاله خارج است چرا كه در طول تاريخ بحثهاي زيادي بر سر اين عبارت ميان علماي علم حديث  روي داده و عده اي از آنها  آنرا حديث شمرده و عده‌اي آنرا موضوع شمرده‌اند. اما اين كه نويسنده آنرا، گفتة ابن عربي دانسته،كاملاً غلط است چرا كه حتي علماي غير صوفي زيادي هم آنرا حديث شمرده و در كتابهاي خود دربارة  آن نوشته‌اند مثلاً امام ابن حجر هيتمي در كتاب النعمه الكبري ص3 در بيان بزرگواري پيامبر همين عبارت را به عنوان حديث و روايت شده از جابر ميداند. قاضي عياض شافعي هم دركتاب الشفاء خود اين مطلب را تأييد مي‌نمايد. بنابراين اين‌مطلب نه‌تنها عقيدة  اهل‌تصوف بوده  بلكه بسياري از علماي اهل سنت نيز چنين عقيده‌اي داشته‌اند.

قسمت 18

مؤلف در ص13 مي‌نويسد: ( اهل تصوف ادعاي ديدن الله تعالي در دنيا را دارند...) و براي اثبات ادعاي خود در  مورد اهل تصوف  داستاني  را به طور ناقص از كتاب احياء علوم الدين  امام غزالي ذكر مي‌نمايد. البته در مورد رؤيت باريتعالي  اهل  سنت و جماعت  بطور اعم، چه اهل تصوف و غير اهل تصوف، اين مقام را در دنيا و در شب معراج براي  حضرت (ص) اثبات شده مي‌دانند كه خوانندگان براي كسب اطلاعات بيشتر مي‌توانند به كتابهاي عقايد اهل سنت همچون عقايد نسفي و... مراجعه نمايند، اما اينكه اهل تصوف چنين ادعايي كرده باشند، اين نه از باب رؤيت حقيقي بوده بلكه از باب درك حضور حق به مصداق آية شريفة (وهو معكم اينما كنتم – هركجا باشيد خدا با شماست) و حديث (الاحسان ان تعبد الله كانك تراه و ان لم تكن تراه فانه يراك- احسان آن است خدا را آنچنان عبادت كني، انگار كه او را مي‌بيني، كه اگر تو او را  نمي‌بيني او تورا مي‌بيند.  رواه مسلم) بوده است. يعني عرفا آنچنان غرق در عبادت و اطاعت خدا بوده كه همواره خود را به مصداق آيه و حديث  مذكور در حضور حق ديده و گاهي حضور و درك حق را به ديدن، تعبير نموده‌اند مثلاً همين داستاني كه نويسنده از احياء، برگرفته، اولاً ناقص نقل نموده و ثانياً در آخر داستان كه نويسنده ذكر ننموده، مشخص مي‌شود منظور فرد مذكور در داستان از ديدن حق‌تعالي، درك انوار رحمات و بركات الهي بوده است.

قسمت 19

در ص14 مي‌نويسد: ( اهل تصوف مي گويند ما مستقيماً از خداوند دين را مي‌آموزيم) و در ادامه براي اين مورد عبارتي از ابن عربي را نقل مي‌نمايد كه گفته:  بعضي از ما حكم را از پيامبر و بعضي اجتهاد نموده و بعضي مستقيماً از خدا دريافت مي‌دارند. با توجه به گفته‌هاي ابن عربي مي‌توان فهميد منظور او از حكم، همچنانكه قبلاً  اشاره شد، برخي اوامر الهي است. مثلاً  در داستان حضرت موسي با خضر، مي‌بينيم كه حضرت خضر موارد امر شده به وي را  نه از حضرت موسي بلكه از ذات پروردگار دريافت مي‌نمايد. و البته اين موارد، آنچنانكه مؤلف گفته، احكام ديني، نمي‌باشند. چراكه تمام اوليا پيرو شريعت  مقدس بوده و ذره‌اي از حكم شريعت عدول نمي‌نمايند. در همين رابطه بايد گفت علماي علوم ظاهري هم در استخراج و استنباط يك حكم ابتدا آنرا از كتاب الهي دريافت مي‌دارند و در  مراحل بعدي از احاديث رسول اكرم يا قياس و اجماع و … استفاده مي نمايند.

((برگرفته از وبلاگ ((.blogfa.comtazakkor.www ))

 

(( ادامه دارد ... ))