اشكالاتي در مورد تصوف و جواب ان(1 )
بعضی از روی بی اطلاعی منشا پیدایش مسلک تصوف را جمله ای که به امام شافعی نسبت می دهند ((تَرَکنَا بَغدادَ وَ قَد اَحدَثَ الزَّنَادِقَهُ فِیهَا شَیئاً یَسَمُّونَهُ السَّمَاعَ)) (یعنی زمانی که ما بغداد را ترک نمودیم زندیق در ان شهر چیزی اختراع کرده وان را سماع نامگذاری کرده بودند ) می دانند.
باید در جواب این نوع افراد گفت : هر فرد آگاه و محققی می داند که برای یک گفته و مقاله و تحقیق علمی، نقل قول ها باید ارائه گردد وگرنه ذکر گفته های اشخاص بدون نام ماخذ، نه تنها هیچ ارزش علمی ندارد، بلکه هیچ گونه نتیجه ای نیز نمی توان از ان گرفت، فلذا همان گونه که منبع ذکر نشده بلکه در ان تحرف لغات صورت گرفته است. ابن تیمیه در کتاب ( التحفه العراقیه فی الاعمال القلبیه) صفحه 78 جمله ای منسوب به امام شافعی را این گونه اورده است: (( خَلَفتُ بَغدَادَ وَقَد اَحدَثَ الزَّنَادِقَهُ فِیهَا شَیئاً یُسَمُّونَهُ التَّغییرُ یَصُدُّونَ بِهِ النَّاسَ عَنِ القرآنِ)) یعنی: بغداد را ترک کردم اما زنادیقه در ان شهر بدعت رقص و اواز خوانی را به نام (التغییر) احداث کرده بودند.
چنان چه دیده می شود که کلمه ی ( التغییر) به سماع تبدیل کرده اند و فرض نموده اند که هر سماعی با سماع صوفیان یکی است، حال اگر به لغت نامه ها مراجعه کرده ومعنی ( التغییر ) را نگاه کنیم معنی ان اواز خواندن با زاری و مویه است.( فرهنگ لاروس، ج 1، ص 65) .وآواز با زاری و مویه نه در هنگام شادی و وجد بلکه در حال اندوه و ناراحتی همچون عزا انجام می گردد که با سماع تفاوت آشکار دارد. ومعلوم نیست بر چه اساسی (التغییر) را به سماع تحریف نموده اند؟ وباز هم بدون هیچ دلیل و مدرکی ادعا می کنند که منظور امام شافعی ( رضی الله عنه) از زنادقه همان صوفیه است.
حال خواننده ی محترم خود قضاوت کنید که با وجود تحریف اشکار در کلام منسوب به امام شافعی (رضی الله عنه) و با جا به جایی واژه ها به جای واژه ی دیگری که هر کدام معنی خاصی دارند ایا می توان چنین نتیجه ای گرفت؟ در ضمن واژه ی زنادقه هم واژه ای کلی بوده و در قدیم بر هر کس که اعمالش از دایره ی شرع بیرون می رفت اطلاق می گردید و سماع صوفیان هم مراسمی بوده که در ان ذکر خداوند و مدیحه خوانی پیامبر صلی الله علیه وسلم و دیگر اشعار مذهبی همراه با ضرب دف یا بدون ان و به صورت دسته جمعی انجام می شد وقطعاً با رقص و مراسم هایی چون ازدواج و ... انجام داده اند ، متفاوت بوده است. اما این که ( تغییر) را به ( سماع ) تحریف و ( سماع صوفیان) را که توضیح داده شد، همان رقص و پایکوبی زنادقه و خوشگذران ها و لوطیان دانستن، امری خلاف واقع و نادرست است.
اشکال دوم و جواب ان:
جمله ای دیگر نیز به امام شافعی نسبت می دهند که گویا فرموده است : (( لَو اَنَّ رَجُلاً تَصَوَّفَ فِی اَوَّلِ النَّهَارِ لا یَاتِی الظُّهرُ حَتَّی یَکُونَ اَحمَقاً)) یعنی : اگر کسی در اول روز صوفی شود هنوز ظهر نشده احمق گشته است.
اگر کسی با ادبیات عرب اندکی اشنایی داشته باشد می داند که فعل (تصوّف ) که در متن به کار رفته از باب (تفعّل) بوده و دارای سه معنی زیر است : 1. آن مرد صوفی شد. 2. آن مرد لباس پشمین پوشید.3. آن مرد تظاهر به صوفی بودن نمود. مانند فعل ( تشجّع) یعنی تظاهر به شجیع بودن کرد.
حال همین جمله را که به امام شافعی رضی الله عنه نسبت می دهند با این شعر که از مشهورترین اشعار امام شافعی رضی الله عنه است مقایسه کنید :
فَقِیهاً وَ صُوفیاً فَکُن لَیسَ وَاحداً فَاِنِّی وَ حَقِّ اللهِ اِیَّاکَ اَنصَحُ
فَذلِکَ قَاسٍ لَم یَذُق قَلبَهُ تُقیً وَ هذَا جَهُولٌ کَیفَ ذُالجَهلِ یَصلُح
((دیوان امام شافعی: 64 به تصحیح دکتر بدیع یعقوب))
یعنی: هم فقیه وهم صوفی باش نه فقط یکی از ان ها، به خدا قسم که هدف من تنها نصیحت است و بس، چرا که فقیه غیر صوفی قاسی القلب است ودلش لذت تقوی را نمی چشد و صوفی بدون علم جاهل است و اصلاح نمی گردد.
چگونه است که امام شافعی رضی الله عنه از طرفی (بنا به گفته ان ها) صوفی شدن را حماقت دانسته و از طرف دیگر مردم را به صوفی بودن تشویق می نماید و در واقع ان را بُعد عملی دین و معادل تقوی می داند؟ بی گمان امام شافعی رضی الله عنه کسی نیست که تناقض گویی نموده و خود را مصداق ایه ی ((لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفعَلُونَ)) یعنی: چرا می گویید آن چه را خود عمل نمی کنید، گرداند. لذا با توجه به شعر مذکور ومعانی واژه ی (تصوف) و قبول این مطلب مهم که امام شافعی رضی الله عنه امین امت پیامبر صلی الله علیه وسلم بوده و راه کج را به مردم توصیه نمی کند، نتیجه می گیریم که یا جمله ی (( لَو اَنَّ رَجُلاً تَصَوَّفَ... )) از امام شافعی رضی الله عنه نیست و یا معنی تصوف در ان، تظاهر به صوفی بودن است نه صوفی شدن.
اشکال سوم و جواب آن:
بعضاً شنیده می شود ویا در جزوه هایی از نویسندگان معاصر دیده می شود که امام احمد رضی الله عنه نیز نفرت و بیزاری زیادی در گفته هایش از عقیده و مسلک تصوف و افراد منتسب به ان دیده می شود وبه عنوان سند این داستان را بدون منبع، نقل می کنند: (( فردی از امام احمد رضی الله عنه درباره ی گفته های حارث محاسبی پرسید، ایشان در جواب فرمودند : راضی نیستم با آن ها نشست و بر خاست کنی )).
مطمئناً هر خواننده ی منصفی نیک می داند که در این جمله ی منسوب به امام احمد رضی الله عنه ،اساساً کوچک ترین نشانه ای از بزاری و نفرت زیاد- که ادعا می شود- به چشم نمی خورد. ایا می توان فرض نمود که گفته های حارث محاسبی در حد درک و آگاهی مرد پرسشگر نبوده وامام احمد رضی الله عنه به همین دلیل او را از مجالست با ایشان منع نموده است. اگر به کسی گفته شود : با فلان کس نشست و برخاست مکن! ایا نشانه ی نفرت ودشمنی ومخالفت است؟ ایا زمانی که سیدنا عمر رضی الله عنه مردم عادی را از روایت حدیث منع کرد، نشانه ی مخالفت وی با حدیث و گفته های پیامبر صلی الله علیه وسلم بود؟ هرگز... پس دادن چنین حکم ناروایی به امام احمد رضی الله عنه هم کاملاً نا به جا وغلط است. ودر ادامه ی همین داستان بی سند بعضاً می نویسند : در حالی که امام احمد رضی الله عنه از محتوای جلسات حارث اگاه بود و می دانست که در ان جلسات توبه کرده و از تزکیه ی نفس والودگی به گناه بحث می کردند.
با این وصف چگونه می توان باور کرد امام احمد رضی الله عنه نفرت زیادی از جلساتی داشته که در ان صوفیان امر خدا و رسول خدا صلی الله علیه وسلم را در توبه کردن و محاسبه ی نفس و یاد مرگ به مصداق آیات و احادیث، اجابت نموده اند؟ کم نیستند ایاتی همچون (( یَا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا تُوبُوا اِلَی اللهِ تَوبَهً نَصُحاً )) یعنی : ای کسانی که ایمان اورده اید به سوی خدا توبه کنید. ( تحریم ،8)
واحادیثی چون (( اَکثِرُوا ذِکرَ هَاذِمِ اللَّذَّاتِ : اَلمَوتُ)) یعنی : بسیار یاد کنید چیزی که از بین برنده ی لذت ها است ، یعنی مرگ. ( به روایت ترمذی )
که همه را به یاد مرگ و محاسبه ی نفس و توبه دعوت می نمایند، ایا امام احمد رضی الله عنه از افرادی نفرت داشته که اوامر و اطاعت می نموده اند؟ بی گمان خیر... هم چنین درباره ی ارتباط امام احمد و حارث محاسبی که بعضی این دو نفر را دارای اصطکاک فکری و متخاصم هم دیگر می دانند، ابراهیم بن موسی بن محمد شاطبی حنبلی ( متوفی 790 ه ق ) در کتاب ( الاعتصام) خویش که در ان برخی اعمال و گفتار صوفیان را بررسی و نقد کرده می نویسد: ( امام احمد حنبلی رضی الله عنه سلوکی نفسانی و جلسات محاسبه ی نفس حارث محاسبی و یارانش را رد و نفی ننموده است. ( الاعتصام ج 1 ، 230 چاپ قاهره).
از طرف دیگر در بسیاری از تذکره های و شرخ حالها اولیاء و عرفا، ارتباط دوستاهنه ی امام احمد رضی الله عنه و عرفا ذکر شده است به عنوان نمونه، ( تذکره الاولیاء: 256،257 ، فرید الدین عطار).
اشکال چهارم و جواب آن:
گفته می شود که تصوف در قرن های سوم و چهارم هجری در میان ملت فارس به اوج خود رسید و این عقیده در میان مسلمانان فارس زبانان و در عراق بیشتر شد و این عقیده ربطی به اسلامی که در میان اعراب ظهور یافت ندارد. و برای مثال از منصور حلاج نام می برند.
این جملات از دو جهت قابل بررسی است :
1 – این که ظهور و بسط و به اوج رسیدن تصوف به فارس زبانان منتسب کردن ، کاملاً نادرست است چون مسلمانان در گذشته ملت واحدی بوده و تمام علوم ومعارف اسلامی در همه نقاط جهان پهناور اسلام گسترش و بسط یافته و فرزندان رشیدِ امتپیامبر صلی الله علیه وسلم از هر رنگ و نژادی در به ثمر رسیدن درخت سر سبز دین مبین کوشیده اند. جهت اطلاع خوانندگان نیز باید به عرض برسانم که منصور حلاج اگر چه ایرانی است اما زاینده ی جنوب ایران و عرب زبان است و تا اخر عمرش فارسی یاد نگرفت واشعار فارسی ای را که به او نسبت می دهند کلاً جعلی هستند ، برای اطلاع بیشتر به کتاب های ( کتاب فلسفه در جهان اسلام- محمد شریف جلد1، ص482 ) و ( قوس زندگی حلاج- لویی ماسینیون، ص 234) و جستجو در( تصوف ایران ،ج 1 ص131- عبدالحسین زرین کوب) مراجعه کنید. در ضمن تذکره های زیادی در احوال صوفیان نوشته شده که نشان می دهد تصوف در میان ملت های مسلمان و از شرق تا غرب اسلام رواج داشته است، مثلا اسماعیل یوسف النبهانی الشافعی در کتاب ( جامع الکرامات الاولیاء) به شرح بیش از هزار نفر از عرفای مشهور پرداخته که اکثر انها عرب زبان بوده اند.
2 – بر فرض هم که تصوف را فارس زبانان به اوج رسانده باشند، ایا این نشانه ی باطل بودن تصوف است که در حالیکه در گذشته فارس زبانان در تمام علوم و معارف اسلامی خدمات ارزنده ای را به امت اسلام ارائه کرده اند، مثلاً بزرگترین و مشهور ترین محدثین و اهل سنت و جماعت فارس زبان بوده اند : امام بخاری رحمه الله علیه ( محمد بن اسماعیل، متولد بخارا خراسان قدیم). امام مسلم رحمه الله علیه ( مسلم بن حجاج ، متولد نیشابور خراسان). امام ابو داود رحمه الله علیه سجستانی ( متولد سیستان ) . امام ابن ماجه رحمه الله علیه ( متولد قزوین ). امام نسائی رحمه الله علیه ( متولد نساء فارس). امام بیهقی رحمه الله علیه ( متولد خراسان). ایا صرف فارس بودن این بزرگواران باید علم الحدیث را مردود دانست؟ قطعاً چنین نیست و این فکری است باطل. ایا امام سیبویه ( متولد بیضاء شیراز) یا سید شریق زنجانی و عبدالقاهر جرجانی ( عالمان ادبیات عرب) و امام ابو منصور ماتریدی ( امام عقاید و کلام اهل ماوراء النهر) و علامهسعد الدین تفتازانی( عالم علم کلام و ادبیات عرب ) و صد ها عالم و دانشمند دیگر در علوم مختلف اسلامی که نامشان تا اسلام هست تکرار می شود فارس زبان بوده اند، پس باید علوم اسلامی را نیز به همین دلیل که در میان عرب ها به اوج نرسیده باطل و مردود اعلام کنیم! ایا چنین اندیشه ای را بهایی هست؟!!!
عده ای نیز از خانقاه و تکیه اعتراض می کنند و ان ها را بدعت و حتی مسجد الضرار می خوانند. در جواب ان ها خیلی خلاصه وار می گویم : که این عده از افراد در واقع نفهمیده اند که این اماکن هم مدرسه ی ظاهری و هم مدرسه ی باطنی بوده اند؛ در کنار تعلیم و اموزش علوم اسلامی مرکزی برای پالایش درون از رذایل نفسی و درونی اعم از کبر ، حسد، کینه ، کفر، شرک و ... بوده. هم چنان که در مدرسه های دیگر اسلامی این کارها صورت گرفته است، مانند نظامیه ها و مدارسی که بعد از قرون اولیه به وجود امده اند، ایا می شود ان مدارس و مکتب خانه ها را نفی نمود؟ خیر!.
اشکال پنجم و جواب ان
عده ای عقیده ی تصوف را مرهون تلاش حکومتی فاطمیِ مصر می دانند که مخالف حکومت عباسیان بغداد بوده اند.
در جواب ان ها باید گفت: اولاً در همان اوان تشکیل حکومت فاطمی مصر مشایخ و عالمان صوفی و عرفا با فاطمیان به مخالفت پرداختند، چنان که امام محمد غزالی طوسی رحمه الله علیه دو کتابدر رد ان ها به نام های ( المستظهری ) و ( فضائح الباطنیه) نوشته است. در ضمن لازم است که خوانندگان عزیز بدانند حکومت عباسی دو مقطع داشته اند که در مقطع اول معتزلی مذهب بوده اند و در همین ایام به ازار و اذیت شدید عالمان اهل سنت ( چه اهل تصوف و چه غیر ان ها) پرداختند، مثلا در همین مقطع امامانی چون امام شافعی و امام مالک و امام احمد رضی الله عنهم اجمعین به زندان عباسیان افتاده اند، چنان که امام احمد بعد ها در اثر شکنجه هایی که در زندان شده بود وفات یافت. و در مقطع دوم در دوران متوکل عباسی بود که خلیفه خود کلام اهل سنت را پذیرفت و عالمان اهل سنت و جماعت نفسی راحت کشیدند.
گاهی اوقات گفته می شود که در طول تاریخ اسلام بسیاری از علمای اهل سنت چون ابن تیمیه و ابت قیم و ابن کثیر و امام ذهبی با صوفیان و عقاید شان به مبارزه برخاسته اند.
البته این چیزی عجیب نیست که علمای اسلام از یکدیگر انتقاد کنند بلکه امری طبیعی و غیر قابل انکار است و این کار برای اعتلای فرهنگ و تمدن اسلامی لازم وضروری است. اما این که به غلط عالمانی چون نام برده ها به عنوان مخالفان کامل صوفیان معرفی شوند جای تامل است چرا که اولاً مطابق سند ابن تیمیه مخالف عقاید صوفیان و عرفا نبوده و تنها به انتقاد برخی از صوفیان و عملکرد انان می پرداخته که این گروه صوفی نما حتی از طرف خود مشایخ صوفیه انکار و مورد انتقاد قرار گرفته اند، و برای اثبات این ادعا سند این است: شیخ الاسلام ابن تیمیه در کتاب ( الفتاوی المصریه ) می نویسد در باره ی صوفیه اختلاف دارند گروهی انان را نکوهش کرده و گروهی انان را برترین مردمان می دانند، اما درست ان است که انان در اطاعت خدایند، برخی شان پرهیزگارند و برخی شان گناهکار و ما صوفیان را به سه دسته تقسیم می کنیم : صوفیان حقایق ، صوفیان ارزاق ، صوفیان رسوم. اهل حقایق انان هستند که در اطاعت خدا می کوشند و متقی هستند، اهل ارزاق کسانی هستند که از مال مردم می خورند و اهل رسوم از تصوف فقط ظاهر را فهمیده اند. ( الفتاوی المصریه : 571 چاپ مصر).
همچنین در کتاب ( تاریخ فلسفه در جهان اسلامی- ج 1 ، ص 292 – اثر حنا الفاخوری و دکتر خلیل الجر) که هر دو از اساتید تاریخ اسلامی الازهر هستند، امده است : ( پیشاهنگان دشمنی تصوف ، خوارج و معتزله بوده اند اما اهل سنت علیه تصوف مگر در دوره های متاخر جبهه نگرفته اند. چنان که عالمانی چون ابن جوزی و ابن تیمیه و ابن قیم، کسانی چون امام غزالی و ابوطالب مکی رضی الله عنهم اجمعین را محترم می داشتند و کتاب هایشان را حجت می شمردند).
ثانیاً خود ابن قیم و ابن تیمیه نیز به علت پاره ای از عقایدشان همچون 1 – نزدیک بودن عقایدشان درباره ی حق تعالی با عقاید فرقه مجسمه. 2 – عدم وجوب نماز فوت شده ی عمدی. 3 – معصیت بودن سفر برای زیارت مرقد مطهر پیامبر صلی الله علیه وسلم و .... که مخالف اهل سنت و جماعت بوده اند، بارها مورد انتقاد شدید علمای معروف هر چهار مذهب اهل سنت وجماعت قرار گرفته اند، برخی از عالمان علیه عقاید ابن تیمیه و ابن قیم کتابهای مستقل نوشته و یا در دیگر نوشته هایشان از انان انتقاد نموده اند که در زید ذکر می شود :
1 . شیخ ابن حجر عسقلانی در کتاب ( الدرر الکامنه )
2 . امام محمد ذهبی در تاریخ خود مشهور به تاریخ ذهبی
3 . امام تقی الدین سبکی در کتاب ( شفاء السقام)
4 . امام عبدالله یافعی در کتاب ( عبره الیقظان)
5 . شیخ ابو محمد عبدالحق حنفی در کتاب ( جواهر الایمان فی حفظ الایمان)
6 . احمد بن حجر هیتمی شافعی در کتاب ( فتاوی الحدیثیه )
7 . شیخ عبدالرحمن عبدالله مفتی مالکیه ی مکه در کتاب ( شرح مواهب اللدنیه)
8 . محمد ایوب الفشاوی مفتی مالکیه ی مکه در کتاب ( فتاوی الحرمین)
9 . احمد زینی دحلان مفتی شافعی مکه در کتاب ( الدرر السنیه فی الرد علی الوهابیه ).